Me, myself & I

این گوشه کوچک از دنیا تنها مال من است

هوا هوای بهار است و ...
ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢۳ 

 من زنده ام، راستش شاید بیش از حد. از ایران برگشته‌ام و هوای بهاری جانور درونم را بیدار کرده است. بوی بهار مست و دیوانه اش کرده، خودش را به در و دیوار میزند می‌خواهد بزند بیرون. دلش عاشقی می‌خواهد، بیقراری و چشم انتظاری میطلبد، تماس پوست داغ و هزار کوفت دیگر …نمی گذارد تمرکز کنم،یک دنیا کار و ایمیل عقب افتاده دارم! در قفسش را باز می‌کنم با چشم اشاره می‌کنم که میتواند برود دنبال عشق و حال، فقط بگذارد من به این همه کار جمع شده روی میزم برسم که الان اصلا وقت خوبی برای اخراج شدن نیست! 

باورش نمی‌شود که آزادش گذشته ام، ذوق می کند می دود دم در، یک لحظه مکث می کند، تردید می‌کند، دم در میماند، لابد یادش می آید بهار که تمام شود هوای آشیان گرم و امن و راحتش را خواهد کرد، میان در ایستاده میان ماندن و رفتن. چند دور میزند دست آخر دمش را جمع می‌کند سرش را پایین میندازد میرود گوشه قفسش کز می‌کند. حالا که کمی آرام گرفته بروم برسم به یک میلیون کار عقب افتاده، زود برمیگردم.