Me, myself & I

این گوشه کوچک از دنیا تنها مال من است

طرف ما شب نیست
ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٩ 
بخش مارکتینگ در شرکت ما شامل یک سالن بزرگ است که با دیواری از وسط نصف میشود. این ور دیوار من می نشینم و سه تا خانم دیگر. خانم م. شاد خانم م. باهوش و خانم م. پر صدا. خانم م. شاد کلی عکس از دخترش و مادرش به دیوار زده ،عکس از خودش و خط پایان ماراتن، نقاشی های دخترش ودر کمدش کلی خوراکی های کم کالری دارد، دو سه جفت کفش و صندل زیر میزش. خانم م. باهوش، عاشق زلم زیمبو های طلاییست کلی تزئینات ازدرو دیوار بالای میزش آویزان است به اضافه عکسی ازآپارتمانی که می خواهد بخرد، آینه ای که از ایران برایش آوردم و کلی لوازم آرایش. خانم م پر صدا هم کاردستی های بچه هاش و یک دنیاعکس از سفرهای خودش و دو سه تا کاریکاتور خنده داربالای میزش زده . طرف من هم که پر ازعکس کسانی است که دوستشان دارم، مامان بابا و نسیم، پرهام و شقایق، بهار و فریبرز،لاله کیان تولیپ بیژن سحر پونه حسام، دست خط بهار روی یک تکه کاغذ، کارتی از شقایق و یکی از سدریک.عروسکی از هژیر و یکی دیگراز ماریو، یک گلدون کوچک. داخل یک کشو آینه و اسپری و کرم، کشودیگر شکلات و چای و خرما و صد البته نوار بهداشتی. طرف دیگر دیوار چهار تا پسر کار میکنند روی میز هاشان جز کاتالوگ و کتاب و شاید به زور یکی دو تا عکس، چیز دیگری نیست .خیلی ساده مثل خودشان. همیشه از اینکه کلی از وقتم صرف کارهایی میشود که مردها مجبور نیستند انجام بدهند، لجم میگیرد و با خودم فکر می کنم چقدر بی انصافیست که من باید کلی وقت بگذارم موی این ور را بکَنَم یا به موی آن ورنرم کننده بزنم، اینجا را فلان کرم بزنم، آنجا را بهمان ویتامینه. اما امروز وقتی بچه ها داشتند در مورد زلزله در چین حرف می زدند، یکی سر به سرمان گذاشت که طرف دخترها مثل بازار شام است و اگر یک وقت به دلیلی اینجا زندانی شویم این دخترها همه چیز دارند از لوازم تحریر و لوازم بهداشتی و خوراکی و لباس اضافی. ما پسر ها در نهایت یک پیچ گوشتی یا دو تا آدمس تو کشویمان پیدا میشود. یک آن پیش خودم فکر کردم که چه خوب که توانایی اش را داریم که درکنارِ100 تا کاتالوگ و کتاب فنی و هندبوک، یک دنیا رنگ و شورِزندگی در اتاقمان داشته باشیم. زندگیمان ساده نیست، خودمان هم نه! پیچیده ایم ودرکِمان آسان نیست. شاید چون توان آن را داریم که در آنِ واحد به چند چیز برسیم... امروز خوشحالم که زنَم واین سوی دیوار.
Word of the day
la-la land
A state of mind characterized by unrealistic expectations or a lack of seriousness - عالم هپروت

کلمات کلیدی: حکایات من ، کانادا
 
لحظه
ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٧ 
دختر به آرامی قدم بر می دارد، پاهایش سنگین و خسته اند. دلش بد جور گرفته .ذهنش پر از«چرا» است. در میان این شلوغی چقدر تنهاست .هوا ابری است ، با خود فکر می کند کاش بادگیری ،ژاکتی ...همراهش بود. پلک هایِ از گریه پف آلودش رایک لحظه روی هم می گذارد و نفس عمیقی می کشد. پسر خشمگین است ، دست هایش را مشت کرده و با آی-پاد اَش با صدای بلند « نیکل بَک» گوش می کند. تمام انرژی اش بر آنست که به آنچه گذشت فکر نکند! اما هر چه بیشتر تلاش می کند، چهره های تصویر پررنگ تر، زنده ترو پرهیاهو تربه مغزش هجوم می برند. گام هایش را تند تر می کند. ابرو هایش را در هم می کشد وچشم هایش راتنگ می کند و دندان هایش را با نفرت به هم می فشارد ، انگار فکرهای درهم، از همین سوراخ ها وارد مغزش می شدند و برای یک لحظه آرامَش می گذارند. چشمش راکه باز می کند با چشم های سرخ و پر اشکِ دختر که از رو به رو می آید دو سه وجب بیشتر فاصله ندارد؛ غافلگیر، چشم در چشم می شوند. ازخجالت یا دست پاچگی، به هم لبخند می زنند و رد می شوند. در آنی سخنان نا گفته، بغض های فروداده، تنهایی های بی انتها ،همه و همه انگار سوارامواج می شوند و بین آنها ردوبدل می شوند! آفتاب پشت گردن دختر می خورد وگرمش می کند. چهره ها و صدا ها از ذهن پسر بخار می شوند...«نیکل بَک» می خواند.

If everyone cared and nobody cried
If everyone loved and nobody lied
If everyone shared and swallowed their pride
...Then we'd see the day when nobody died


کلمات کلیدی:
 
بهار روی هر شاخه کنار هر برگ شمع روشن کرده است
ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٩ 

امسال زمستان خیلی طولانی و پر برف بود و حوصله همه از آن همه برف سر رفته بود. برای همین حالا که همه جا سبز و پر از گل است همه هیجان زده و خوشحال هستند و از هوای خوب، نهایت استفاده رامی کنند شاید هم کمی زیاده روی! دوشنبه است و همه همکاران از بدن درد ناشی از ورزش یا خانه تکانی آخر هفته نالان ! من هم این آخر هفته کلی باغبانی کردم، یک یاس زرد کاشتم، چند ردیف بنفشه و چند تا لیلیوم ،کاهو ، گوجه فرنگی ، از قبل هم نخود فرنگی، پیاز، سیرو هویج...وقتی هر کدام جوانه میزنند مثل یک بچه ذوق می کنم...تجربه جالبی است...هژیرهم شنبه یک ماهی هیولا گرفت وکباب کردیم و خیلی چپسبید ، جای همه کسانی که دوست داریم خالی...

Word of the day
Mondazed: Burnt out after a long weekend of partying, drinking, drugging, whoring- basically ust enjoying life past extremes
   

[$B454DBEAB88A3E8.jpg]


کلمات کلیدی: کانادا ، حکایات من
 
دوست خیالی
ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٤ 

امسال عید ، اولین عید در کانادا بود که چند روز تعطیل بودیم و با دوستان دور هم.خیلی خوش گذشت. لاله دوست خوبم یک ماهی مهمان ما بود... مدت ها بود فرصتی دست نداده بود تا با یک دوست نزدیک ساعت ها بنشینیم و گپ بزنیم و ازباورها، دلتنگی ها،دلنگرانی ها، دل خوشی ها یمان بگوییم و از زاویه دیگر داستان مشابهی را ببینیم .بودن لاله یادآوری روزهایی بود که حرف ها پایان ناپذیربودند و راه مدرسه کوتاه برای یک دنیا حرف نزده. دلم تنگ شده برای روز هایی که دوستی بیش از برنامه های شاد دست جمعی و دور هم جمع شدن برو بچ بود...نوع دوستی بچگی ها و نو جوانی را بیشتر دوست دارم... لا اقل میشد مثل الفی دوست خیالی داشت.

Quote of the day:
A friend is one before whom I may think aloud.
Ralph Waldo Emerson

 


کلمات کلیدی: دوروبری های من