Me, myself & I

این گوشه کوچک از دنیا تنها مال من است

پشت هیچستان
ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢۳ 

نا خواسته بودم. نطفه ام در یک شب گرم خرداد ماه، در اثر یک اشتباه محاسباتی بسته شد.

پایانم هم نامعلوم ، شاید دور و شاید نزدیک، تصادفی یا طبیعی، بیمار و رنجور یا  لبخندزنان، ... هیچ نمی دانم. برای من آنسوی این پایان، شروعی دوباره نیست. در این قرعه، مادر طبیعت مرا انتخاب کرده است. میانِ بی ارادگی آغاز و تردید پایان، لحظه لحظه بودن را، همچون بهترین شراب، بو می کشم، در دهان می چرخانم، مزه مزه می کنم و با آن سرمست میشوم.به سلامتی !

 


کلمات کلیدی: حکایات من
 
بربادرفته
ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٥ 

نشسته ام روی نیمکت پارک، چند تا بچه ٣-۴ ساله سر تا پا خاکی و گِلی، همراه مربی مهد کودک تو حوضچه پر از شن پارک مجسمه و قصر ماسه ای می سازند. کودک سرکوب شده درونم با حسرت نگاهشان می کند ، بغض می کند. صداهایی توی سرم می گویند «نکن، اَخِه، ایش کثیف شدی! خیس شدی! گِلی شدی، مریض می شی...» کودک مچاله درونم را می بوسم، اشکهای حسرتش را پاک می کنم، کفشهایش را در می آورم و با هم پابرهنه روی چمنهای پارک قدم می زنیم...  

Words of the day:

Piggyback ride  to ride on someone's back and/or shouldersقلم دوش


کلمات کلیدی: حکایات من
 
٨سال پیش در چنین روزی...
ساعت ٧:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٧ 

نه جواهرات، نه دسته گل ارکیده، نه حتی جشنی و لباس سفیدی، ...هیچکدام شرط بودن با تو نبود. امروز هم هدیه ای نمی خواهم، خرده توجه های هر روزه بیشتر شادم می کنند.

Hallmark: an official mark stamped on gold and silver articles in England to attest their purity b: a mark or device placed or stamped on an article of trade to indicate origin, purity, or genuineness  عیار

 

 Photo: Diamonds Are a Girl's Best Friend


کلمات کلیدی: حکایات من
 
بر بال آرزوها
ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٤ 

Randy Pausch  امروز از دنیا رفت. ویدیوی سخنرانی سرشار از زندگی اش به نظرم یک Must see است.

 

بچه بزرگ بوده ام و زیادی مسئول بار اومدم. همیشه بزرگتر از سنم بودم. با تمام بچگی نگران بودم اگه چیزی بخوام ممکنه به پدر و مادرم فشار بیاد. شاید چون بچگی ما ها تو جنگ و کمبود گذشت. بنابراین هیچوقت جرات آرزوهای بزرگ کردن نداشتم...اما اینجا تو کانادا وقتی خودمو واسه مصاحبه های کاری آماده می کردم، مجبور شدم به یکی از سوالهای کلیشه ای مصاحبه ها فکر کنم که «اهداف کوتاه و بلند مدتم در زندگی چیه؟». مجبور شدم به این فکر کنم که الهام چی می خواد و نه بقیه. الان چند وقته دارم تمرین می کنم آرزو کنم. آرزو های ممکن یا ناممکن . بنابراین به خودم 10 دقیقه وقت دادم تا هرچی به فکرم می رسه به عنوان لیست خواسته هام بنویسم، چه بزرگ و چه کوچیک. بعد سعی کنم یکی یکی از آسون به سخت انجامشون بدم. صد در صد و از اونجا که من دایم عوض می شم این لیست هم به روز خواهد شد:

یک دوچرخه خوب بخرم و امسال تابستان حرفه ای تر دوچرخه سواری کنم
برای یک سازمان غیر دولتی (NGO) کار داوطلبانه کنم

گل و سبزی در باغچه ام پرورش دهم

چند روز تنها باشم

با بچه ها کار کنم

مرتب ورزش کنم

یک ظرف پر از بستنی شکلاتی بخورم بی دغدغه کالری شمردن

یک روز تابستانی بعد از پدال زدن با پا های بی حس کنار آب روی سبزه ها دراز بکشم و آسمان آبی را نگاه کنم بی هیچ نگرانی در دنیا به آهنگ های موردپسندم گوش کنم

یک کتابخانه و یک زمین بازی برای بچه های یک روستای دور بسازم
یک کتاب خیلی خوب بخوانم و روز ها در داستان گم شوم

بیشتر به خودم فکر کنم
 
مشکلم با مو هایم کمتر شود

 English, Français , Espa را مثل زبان مادری حرف بزنم
سفر کنم به: پرو – هند – مصر – یک کشور آسیای جنوب شرق – آفریقا
مینیاتور یاد بگیرم

بی ترس از سرما خوردن زیر باران بهاری قدم بزنم و شعر بخوانم

گیتار زدن بدانم
یک ماساژ خوب

ساعت های طولانی با کسی حرف بزنم

یا 18 ساله شوم و در کانادا باشم و معماری بخونم یا جایی دور گم شوم و زندگی را دوباره مطابق میلم وبدون در نظر گرفتن دیگران شروع کنم

در شرکتمانProduct Manager  شوم

یک درس جامعه شناسی بصورت دانشجوی آزاد بگیرم

یک بچه به فرزندی قبول کنم

قرص رقیق کردن احساس به بازار بیاد و من از شر غلظت احساسی خلاص شم.

در زندگی بعدی ام در پاریس و یک پسر هنرمند  Don Juan به دنیا بیام...

ادامه دارد...


کلمات کلیدی: حکایات من ، از دیگران
 
جوی هزار زمزمه در من می جوشد
ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۳۱ 
http://ninaaa.persiangig.com/har.jpg
گوشه ای از من هنوز یکی دو ساله است شیفته آدم بزرگ ها که یک پارچه رمز و رازند، می خواهد با آنها دوست شود اما زبان آنها را خوب نمی فهمند. پاره ای از وجودم دخترشاد دبستانی است که در راه از مدرسه تا خانه در حال چرخاندن مقنعه اش در هوا ، می دود وشعر می خواند و به رویاهایش که داشتن یک دوست خوب و یک باربی است فکر می کند. گاه دخترساده دبیرستانی درونم روپوش و مقنعه اش را به گوشه ای پرتاب می کند، دامن کوتاه پلیسه و بلوزسفیدتنگ می پوشد وبی پروای مدرسه سخت گیر و کنکور و مامان بابا شب تا سپیده را با دوستان بیرون می گذراند. تکه ای ازقلبم هنوز تند می تپد. دختری در درونم هنوزبا شعرسرمست می شود، سرشار عشق و شور جوانی است، از دریچه احساس به بیرون نگاه می کند، رویاهای بزرگ دارد، چشمهایش زیاد تر می شوند و خنده هایش موجب چشم غره پیرزن ها... خیلی بازیگوش وخیالباف است باید و نباید حالیش نمی شود، سرکش و عصیان گراست، سر جایش بند نمی شود و دنبال چیز های جدید است ،گاهی لجم را در می آورد یا جلوی دیگران موجب خجالتم می شود. توی کمد زندانی اش می کنم و با خودم بعضی جا ها نمی برمش. می خواهم عذرش را بخواهم و ردش کنم برود پی کارش، چند وقت می رود تو لک وهمیشه قول می دهد خودش را عوض کند پس آشتی می کنیم. راستش ته دلم نمی خواهم عوض شود، اگر نباشد وقتی تنها و غمگینم چه کسی دلداریم دهد و توی آینه به چشمهای پراشکم شکلک در آورد و بخنداندم! می دانم بدون او زندگی خیلی کسالت بار و یکنواخت است.
  

Word of the day

Jinx

A superstitious term meaning to give something bad luck or misfourtune

 

 

 

 

 

 


کلمات کلیدی: حکایات من