Me, myself & I

این گوشه کوچک از دنیا تنها مال من است

دشمن دانا که غم جان بود. بهتر از آن دوست که نادان بود
ساعت ۸:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢۸ 

http://i209.photobucket.com/albums/bb205/amonraeyes/elephant.jpg

دوست سابق پس از مدتها، یاد من کرده.  می خواهد مرا ببیند. لابد در ذهنش هنوز دختری بی قرارم که عاشقِ عاشق بودن و تشنه دوستی بود. نمی داند که دختر سر به نیست شد و زنی سخت و محکم جایش را گرفته که در دوستی بسیار گزینشی است و حتی پارتی بازی هم نمی شود کرد. گوشهایش هم دیگر سازمان خیریه نیست. جواب رد به دعوتش می دهم و می گویم غصه ها و تنهاییش را ببرد پیش همانها که در شادیهایش سهیم بودند. 

لعنتی حالا دختر بچه درونم را بیدار کرده، اینهم که همیشه دنبال یک دوست‌ «جون جونی» بوده، حالا از صبح بهانه می گیرد و پا می کوبد و نق می زند. 

 

* شعر از  نظامی گنجوی

Quote of the day:

Having dreams -- and holding on to them -- is very important; however, it's equally vital that you understand when to let one of them go. But deciding whether to let go of a dream should not be based on how long it has gone unfulfilled. Instead, the decision should be based on how realistic it is.


کلمات کلیدی: حکایات من
 
رویاهایم را آسمان پرستاره نادیده می گیرد
ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٤ 

http://static.flickr.com/39/93948851_32e4b68e4a.jpg

خوب زندگی کردن را شاید بلد نباشم اما رویاپردازی را زیاد تمرین کرده ام.

رویای های من اما بی شباهت به رویاهای دیگرانند. در عالم خیال، در قصری سفید با پنجره های رو به دریا زندگی نمی کنم،  بچه هایِ شادم در باغ بزرگ خانه دنبال هم نمی دوند، آینده ای مطمئن و آسوده ندارم، زیبا و خوش لباس نیستم، مهم و مشهور هم نه...

در خیالاتم، زیاد سفر می کنم. تازگیها دایم می روم به جایی دور و گرم، در اتاقی کوچک و تمام روزم را زیر نگاه بیست جفت چشم مشتاق می گذرانم. زن رویاهایم وقت وبلاگ نوشتن ندارد، سهمش از نوشتن تخته ای سیاه و دست هایی گچی است. نوبت عشق ورزیدن به دوستان کوچکش که می شود از حساب و کتاب خبری نیست،  بی پروا  احساسش را خرج می کند. به او حسادت می کنم چرا که بی چشمداشت دوست داشتن را بلد نیستم. 

 کسی چه میداند،  زن رویاهایم شاید، شبها که تنها به رختخواب می رود، خیال پردازی میکند از آرامش و ثبات ، از زندگی در خانه ای بزرگ و سرزمینی پربرف، بالش به بغل و با خیالِ مرد رویایش،  خوابش می برد...

*دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند - رویاهایش را آسمان پرستاره نادیده می گیرد. مارگوت بیکل

 Word of the day:

Facetious    meant to be humorous or funny : not serious


 
دل خوش سیری چند...
ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۳ 

http://www.dam.brown.edu/people/glin/Trip_in_Canada/postcards/montreal/mont-royal.jpg

شهر غرق سایه روشنهای سبز، قرمز، زرد، نارنجی شده، رنگا انقدر زندن که گاهی دلم می‌خواد برم و درختها رو لیس بزنم. گمونم «مادر طبیعت» به فصل پائیز که رسید از کانادا شروع کرد، جعبه بهترین رنگاشو رو باز کرد و هرچی‌ ذوق و رنگ داشت رو خرج تابلوش کرد.

 دنیای درون من اما این روز‌ها بی‌ رنگه. از رنگای شاد و تند زرد و قرمز و نارنجی که خبری نیست هیچ، حتی سیاه هم نیست، هیچی‌ نیست. نه شاد و نه بدحال. حس یک حباب رو دارم که هر آن ممکن بترکه.  می گن این بیماری به شدت واگیر داره  پس وقتی خوب شدم برمیگردم.