Me, myself & I

این گوشه کوچک از دنیا تنها مال من است

وطن یک فرمول است در ذهن آدم‌ها
ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢٥ 

 

 http://www.lrwdesigns.com/print%20details/Peace_on_Earth.jpg

 

برای اولین بر درخت کریسمس تزیین کرده ایم، همان حس شوق و ذوق دم عید را دارم. نه فرنگی‌ نشدم! من نوروز هفت سین پهن می‌کنم، کریسمس درخت تزیین می‌کنم و مهمانی یلدا/کریسمس میگیرم ، سال نو چینی‌  میروم chinatown و از هر مناسبتی‌ برای شادی استقبال می‌کنم… من می‌خواهم به پیش رو نگاه کنم نه به پشت سر . من قادرم تازه‌ها را همان قدر دوست بدارم که کهنه ها. مِنوی غذای‌ خانه ما دائم تغییر می‌کند ، من عاشق ادویه ها و مزه‌های جدیدم، من نمیدانم میان قرمه سبزی، سوشی ژاپنی ، « orange beef » تایلندی، « smoked meat » کبکی، « kavurma » ترکی، « ceviche » پرووی،  کدام  عنوانِ محبوب‌ترین غذای من را دارد.

من رود سن لوران را همانقدر دوست دارم که دماوند را، زبان فرانسه را همانقدر که شعر فارسی و هاکی روی یخ را صد مرتبه بیشتر از فوتبال! من سنتهای ایرانی‌ را که دوست ندارم با آنچه که از سایر فرهنگ‌ها دوست دارم طاق میزنم. بهترین دوستانم از ۴ گوشه دنیا آمده اند، من نژاد پرست نیستم، من ملی‌ گرا نیستم، من با افتخار به هیچ جا تعلق ندارم ، من اهل زمینم.

 عنوان: ابراهیم گلستان(؟)

Word of the day:

Factoid: an invented fact believed to be true because of its appearance in print,

something which becomes accepted as fact, although it may not be true


کلمات کلیدی: حکایات من
 
کاردهایمان را جز از برای قسمت کردن بیرون نیاوریم
ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱۱ 

http://membres.lycos.fr/neigesl/avril/benevolat1.gif

شنبه‌ها را دوست دارم، نه فقط برای تعطیلی‌ آخر هفته. شنبه‌ها من یک فرشته هستم، دوست داشتنیم، دست پختم تحسین برنگیز است، کار‌هایم قابل تقدیر، اعتماد به نفسم در اوج. شنبه‌ها اسم ندارم، صورت ندارم ، بدن ندارم، فقط یک قلب سرخ بزرگم که میتواند آزدانه بتپد.

شنبه‌ها احساساتم ته نشین نمی شوند، کسانی‌ مرا میخواهند، از دیدنم خوشحال میشوند و من از دیدن آنها به زندگی امیدوار…شنبه‌ها برای صاحبانِ نخستینِ این سرزمین رویایی در Native women shelter داوطلبانه کار می‌کنم.

 

 *ای کاش می توانستیم از آفتاب یاد بگیریم که بی دریغ باشیم در دردها و شادی هایمان حتی با نان خشکمان و کاردهایمان را جز برای قسمت کردن بیرون نیاوریم - احمد شاملو

Word of the day:

 Diss:  a shortened version of "disrespect" (e.g. Stop dissin' me or I'll kick your ass! )


کلمات کلیدی: کانادا ، حکایات من
 
Post-traumatic stress disorder
ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٦ 

http://www.anxietypanicattack.com/ptsd2.jpg

دوستی از تحقیقی در مورد Post-traumatic stress  disorder برایم تعریف می کنه و اینکه اگه کسی تو زندگیش شاهد انقلاب، جنگ یا بلایای طبیعی و یا حتی یک حادثه (مثل تجاوز یا قتل) باشه، احتمال زیادی هست که تا مدتها پس لرزه های روحی ناشی از اون واقعه آزارش بِدن و زندگیش رو برای همیشه تحت تاثیر قرار بدن. از مادرربزرگش میگه که سالهای دور، از ایتالیا به کانادا مهاجرت کرده، می گه که در دوران جنگ خیلی گرسنگی کشیده و هنوز که هنوزه انقدر از تکرار اون دوران سخت واهمه داره که زیرزمین و کابینتهای خونه اش پر از مواد غذایی و کنسرو و آذوقه است « برای روز مبادا»!! . می گه تو که حداقل سه تا از چهار مورد رو دیدی باید بری در این تحقیق شرکت کنی ...بعد هم هی سوال پیچم می کنه و خاطراتی رو از ته مه ذهنم بیرون می کشه که خیلی بدحالم می کنه. حالا درست مثل  اینکه گذشته ام رو استفراغ کرده باشم، خالی و تلخ و بد مزه ام. رفتم تو لک ازبه یاد اوردن این همه ناهنجاری و پارانویدهای خُرد و کلان خودم و مردم کشورم