Me, myself & I

این گوشه کوچک از دنیا تنها مال من است

لحظه
ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٧ 
دختر به آرامی قدم بر می دارد، پاهایش سنگین و خسته اند. دلش بد جور گرفته .ذهنش پر از«چرا» است. در میان این شلوغی چقدر تنهاست .هوا ابری است ، با خود فکر می کند کاش بادگیری ،ژاکتی ...همراهش بود. پلک هایِ از گریه پف آلودش رایک لحظه روی هم می گذارد و نفس عمیقی می کشد. پسر خشمگین است ، دست هایش را مشت کرده و با آی-پاد اَش با صدای بلند « نیکل بَک» گوش می کند. تمام انرژی اش بر آنست که به آنچه گذشت فکر نکند! اما هر چه بیشتر تلاش می کند، چهره های تصویر پررنگ تر، زنده ترو پرهیاهو تربه مغزش هجوم می برند. گام هایش را تند تر می کند. ابرو هایش را در هم می کشد وچشم هایش راتنگ می کند و دندان هایش را با نفرت به هم می فشارد ، انگار فکرهای درهم، از همین سوراخ ها وارد مغزش می شدند و برای یک لحظه آرامَش می گذارند. چشمش راکه باز می کند با چشم های سرخ و پر اشکِ دختر که از رو به رو می آید دو سه وجب بیشتر فاصله ندارد؛ غافلگیر، چشم در چشم می شوند. ازخجالت یا دست پاچگی، به هم لبخند می زنند و رد می شوند. در آنی سخنان نا گفته، بغض های فروداده، تنهایی های بی انتها ،همه و همه انگار سوارامواج می شوند و بین آنها ردوبدل می شوند! آفتاب پشت گردن دختر می خورد وگرمش می کند. چهره ها و صدا ها از ذهن پسر بخار می شوند...«نیکل بَک» می خواند.

If everyone cared and nobody cried
If everyone loved and nobody lied
If everyone shared and swallowed their pride
...Then we'd see the day when nobody died


کلمات کلیدی: