Me, myself & I

این گوشه کوچک از دنیا تنها مال من است

یارب این نو گل خندان که سپردی به منش / می سپارم به تو از چشم حسود چمنش
ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٦ 

عید امسال 7 سالش تمام می شد. آرزو های بزرگ برایش می داشتم، باهوش و پرانرژی وعاشق بازی بود. فرانسه و انگلیسی را بهتر از ما حرف می زد. کلاس « هاکی روی یخ» اش تمام شده و از این هفته باید تمرین فوتبال را شروع می کرد. آرزویش رفتن به « دیزنی لند» نبود. آرزویش سفر به استرالیا و دیدن حیوانات خاص آنجا بود و دلش یک برادرکوچولو هم می خواست. ساعت ها با هم بازی می کردیم، فکر کنم من از بازی با باربی هایش بیشتر لذت می بردم، آخرهمیشه آرزوی داشتن باربی داشتم. عکس ها و نقاشی هایش اتاق کارو آشپزخانه و نشیمن را تزیین کرده بودند...غم و خستگی ام، با خنده هایش پرمی کشیدند.می خواست یا دام پزشک شود یا معلم موسیقی! آمیخته ای از من و پدرش و خواهرم بود. بهترین ژن ها را گرفته بود... ولی نخواسته بودمش، هرگز خنده هایش در گوشم نپیچید، شاید برای همین همیشه خسته ام! ولی پشیمان نیستم.

 

Word of the day
Uncanny
being beyond what is normal or expected: suggesting
superhuman or supernatural powers

کلمات کلیدی: حکایات من