Me, myself & I

این گوشه کوچک از دنیا تنها مال من است

بودن یا نبودن
ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۳٠ 

کلید را گذاشتم روی OFF. مامان از بس گریه کرده بی حال سرش را روی شانه خاله تکیه داده ، بابا هیچ حرف نمی زند و فقط خیره شده به ...هیچ جا... خواهرم منگ است باید خوشحال می بود که از شر کنکور خلاص شده و آزاد است اما فکر این را نکرده بود...موسیقی غمگینی گذاشته اند، یادآور خاطرات گنگی است، حس روزهای دور. من اما گریه نمی کنم، حتی غمگین هم نیستم. خیلی انتظار این روز را کشیده بودم، دقیقا 74 روزِ پیش، شروع کردم به علامت زدن در تقویمم و شمارش معکوس تا نسیم کنکورش را بدهد و من نقشه ام را اجرا کنم، باز معرفتم را، که این همه صبر کردم. نشستم و همه را زیر نظر دارم و به حرف هایشان گوش می کنم، باورم نمی شود آنچه را که می شنوم و می بینم، انگار همه عوض شده اند. مهربان تر، دوست تر، نزدیک تر... نمی دانستم اینچنین دوستم داشته اند. چه پشتیبانی ای! چرا نگفته بودند این نا گفته ها را... بوی حلوا می آید، خاله شهین پخته و آردش را مثل همیشه مهدی هم زده . اما این بار غر نمی زند که « همه زحمت حلوا رو من می کشم و به اسم مامان تموم می شه!». دلم حلوا می خواهد...دلم تنگ شده، نمی خواهم عکس توی قاب با نوار سیاه باشم، کار سختی نیست کلید را دوباره روی ON می گذارم.

Word of the day:

Scrappy: A person who is little but can really kick some ass, Feisty


کلمات کلیدی: حکایات من