Me, myself & I

این گوشه کوچک از دنیا تنها مال من است

روزهای صورتی، روزهای خاکستری
ساعت ٧:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢٦ 

http://www.amandadolan.com/Art/52.jpg

بعضی روزها چشام رو که باز می کنم، پر انرژیم، باتریم شارژه. مشتاق شروع یه روز جدیدم، قلبم تند تر از معمول می زنه، حس می کنم قراره یه اتفاق خوب بیفته. کارام رو که می کنم زیر لب آواز می خونم، تو آینه که نگاه می کنم چشام می خندن، مغزم می تونه چند تا فرمان همزمان بده، قهوه درست می کنم و صبحانه می خورم ، قبل از رفتن به سر کار به گُلهام آب میدم و با همسایه چاق سلامتی می کنم. تو ماشین به حرفای گوینده می خندم، به دیگران راه میدم، ترافیک زیاد نیست و راه تا شرکت کوتاهه. با همکارام بگو بخند می کنم، خوب کارمی کنم و روز تند می گذره. عصر آسمون آبی تر و شهر خیلی قشنگتر از همیشه به نظرم می آد. تا شب صدو بیست تا کار می کنم و با لبخند می خوابم.

 

بعضی روزها اما، آلارم موبایلم هی غر می زنه که پا شو! و دشک منو محکم بغل می کنه که چند دقیقه دیگه بمون. از اتاق تا دستشویی کورمال کورمال می رم و پام می خوره به پایه تخت، یا چار چوب در. کُندم و تو آشپزخونه خرابکاری می کنم. با عجله از خونه می زنم بیرون و تمام راه فکر می کنم که در رو قفل کردم یا نه! تو ترافیک حوصلم سر می ره و هی موج رادیو رو عوض می کنم تا برسم. اولین کاری که بعد از روشن کردن کامپیوتر می کنم اینه که یه سری چرند بالا بیارم تو وبلاگم و فقط پیشنویس کنم و هیچوقت نه دوباره بخونمشون نه پستشون کنم. تمام روز سر کار بی حالم و جواب آدما رو با یه لبخند کمرنگِ زورکی می دم که زود تر برن و به حال خودم بذارنم. ساعتها کش می آن. عصر رو رویِ کاناپه به دیدن FRIENDS می گذرونم. همونجا مسواک نزده خوابم می بره !

 

هر از گاهی، غم بهم تنه می زنه بعضی وقتا هم خیلی محکم، اما هیچ وقت از پا نمیندازتم. از عهدش بر می آم و زود ردش می کنم بره پی کارش.

Word of the Day:

Impromptu: on the spot  فی البداهه


کلمات کلیدی: حکایات من