Me, myself & I

این گوشه کوچک از دنیا تنها مال من است

«با» شدن «بی» شدن*
ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٧ 

http://www.awakenbreath.com/images/self%20love.jpg

راست میگن که گاهی یه ضربه یا فقط یه تلنگر لازمه تا دوزاریت ( 25 تومنی؟10 تومنی ات؟) بیفته. دیروز عصر مامان و بابام رو رسوندم فرودگاه و بدوبدو برگشتم خونه که آماده شم که قرار بود 10-15 تا مهمون بیان خونمون. همونطور که نیمه برهنه جلوی آینه وایساده بودم و فکر می کردم چی بپوشم، دیدم یه غریبه زل زده بهم!  بی رنگ و رو و خسته با چشمای بی حال ِگود رفته، بی اعتنا منو نگاه می کرد. با خودم فکر می کنم دختر پر شورِ شادِ محکمِ پرانرژی ای که زیرِ پوستش خون گرم جریان داشت کجاست پس!! باز این کی گذاشت رفت! من اصلا نفهمیدم! باز دوباره فراموشش کرده بودم، باز کم هواش رو داشتم، ازم نا امید شده ولم کرده رفته! هی به مغزم فشار می آرم شاید چند هفته پیش که قرار بود آخر هفته را با هم باشیم ولی بعد پای تلفن تو رودربایستی دعوت به یه مهمونی رو قبول کردم ازم نا امید شد و گذاشت رفت یا نه شاید اون دفعه یا اون بار...آخ  که چیزی که اصلا بهش احتیاج نداشتم مهمونایی بودن که هر لحظه ممکن بود برسن. دلم می خواست می رفتم پیداش می کردم...یا می شِستَم فکر می کردم کِی گذاشته رفته یا لا اقل برای عزیز رفته ام عزاداری و گریه می کردم. اما نه وقتی بود و نه فایده ای داشت. یادم اومد که بهش قول داده بودم که در لیستم اولین و مهمترین باشه، تلاش هم کرده بودم اما بازم بارها نادیده گرفته بودمش. در اون لحظه جلوی آینه ضربه به کلم خورد! که قسمت بزرگی از زندگی تصادفی و شانسی است و ما هیچ قدرتی برای انتخاب اینکه کجا به دنیا بیایم یا در چه خانواده ای یا با چه ملغمه ای از ژنها رو نداریم...اما قسمت بزرگتری دست خودِ ماست که چطور زندگی کنیم! چه انتخابایی کنیم. آینده من پرورده انتخابایِ حال منه و هیچ کس جز من مسئول این انتخابها نیست!  تمام انتخابای کوچیک و بزرگم دستِ خودمه! اگر بذارم بقیه واسه روز به روزِ حال و آیندم تصمیم بگیرن و من از نتیجه راضی و خوشحال نباشم هیچکس رو نمی تونم سرزنش کنم جز خودم که وایسادم و نگاه کردم! یعنی تازه اینا رو فهمیدم! نه تازه شیر فهم شدم! پس به جای یه قول نصفه نیمۀ نا معلومِ غیر قابلِ اندازه گیری میون میزانِ منطقی Selfless یا selfish بودن یه هدف ملموسِ شدنی واسه خودم تعریف می کنم. تکلیف شب من: به ازای هر بار دیگرخواه بودن 3 بار خودخواه خواهم بود...

 مهمونی گذشت و امروز صبح با سردرد، سینه سنگین و عرق سرد بیدار شدم. انگار در طول شب یه عالم اضافه وزن پیدا کرده بودم اما به زور کتک دختره بی حالِ بی شوق و شور را فرستادم بیرون. 40 کیلومتر دوچرخه سواری، هوای خنک پاییزی کنار رود و مزارع و بیرون ریختن سم ها از بدنم، بهتریم مدیتیشن بود! چیزی بود که لازم داشتم تا به یاد بیارم اهداف کوچیک و بزرگم رو، آرزوی دیرینه دوچرخه سواری آزادانه رو، لذت تماس نسیم روی پوستم رو و آزاد زندگی کردن رو...زنده باد خودم و لحظه لحظه زندگی ...

*عنوان یه کتاب محبوب بچگی هام. نوشته و نقاشی از قدسی قاضی نور

Word of the day:

Antsy: Impatient, Eager, restless