Me, myself & I

این گوشه کوچک از دنیا تنها مال من است

اگر...
ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٢ 

نمی نویسم چون در بندم، زندانی «اگر» های لعنتی. شکنجه ام می کنند، بی خوابی ام می دهند، انفرادی می کشم، از اگرها می ترسم. می خواهم از شرشان خلاص شوم، یک ریزسوال پیچم می کنند و من از سر ناچاری اعتراف می کنم و تئوریهایشان را قبول می کنم، به این هوا که شاید رهایم کنند.  اما زهی خیال باطل! اگر ها این بازی را دوست دارند ... دارم آب می شوم، خرد می شوم، محو می شوم، فراموش می شوم ...همانند موریانه در تمام مغزم لانه کرده اند، از زخمهای پوستم می زنند بیرون، چندش آورند. باید بجنبم کاری کنم تا تمام وجودم را نگرفته اند...