Me, myself & I

این گوشه کوچک از دنیا تنها مال من است

بر بال آرزوها
ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٤ 

Randy Pausch  امروز از دنیا رفت. ویدیوی سخنرانی سرشار از زندگی اش به نظرم یک Must see است.

 

بچه بزرگ بوده ام و زیادی مسئول بار اومدم. همیشه بزرگتر از سنم بودم. با تمام بچگی نگران بودم اگه چیزی بخوام ممکنه به پدر و مادرم فشار بیاد. شاید چون بچگی ما ها تو جنگ و کمبود گذشت. بنابراین هیچوقت جرات آرزوهای بزرگ کردن نداشتم...اما اینجا تو کانادا وقتی خودمو واسه مصاحبه های کاری آماده می کردم، مجبور شدم به یکی از سوالهای کلیشه ای مصاحبه ها فکر کنم که «اهداف کوتاه و بلند مدتم در زندگی چیه؟». مجبور شدم به این فکر کنم که الهام چی می خواد و نه بقیه. الان چند وقته دارم تمرین می کنم آرزو کنم. آرزو های ممکن یا ناممکن . بنابراین به خودم 10 دقیقه وقت دادم تا هرچی به فکرم می رسه به عنوان لیست خواسته هام بنویسم، چه بزرگ و چه کوچیک. بعد سعی کنم یکی یکی از آسون به سخت انجامشون بدم. صد در صد و از اونجا که من دایم عوض می شم این لیست هم به روز خواهد شد:

یک دوچرخه خوب بخرم و امسال تابستان حرفه ای تر دوچرخه سواری کنم
برای یک سازمان غیر دولتی (NGO) کار داوطلبانه کنم

گل و سبزی در باغچه ام پرورش دهم

چند روز تنها باشم

با بچه ها کار کنم

مرتب ورزش کنم

یک ظرف پر از بستنی شکلاتی بخورم بی دغدغه کالری شمردن

یک روز تابستانی بعد از پدال زدن با پا های بی حس کنار آب روی سبزه ها دراز بکشم و آسمان آبی را نگاه کنم بی هیچ نگرانی در دنیا به آهنگ های موردپسندم گوش کنم

یک کتابخانه و یک زمین بازی برای بچه های یک روستای دور بسازم
یک کتاب خیلی خوب بخوانم و روز ها در داستان گم شوم

بیشتر به خودم فکر کنم
 
مشکلم با مو هایم کمتر شود

 English, Français , Espa را مثل زبان مادری حرف بزنم
سفر کنم به: پرو – هند – مصر – یک کشور آسیای جنوب شرق – آفریقا
مینیاتور یاد بگیرم

بی ترس از سرما خوردن زیر باران بهاری قدم بزنم و شعر بخوانم

گیتار زدن بدانم
یک ماساژ خوب

ساعت های طولانی با کسی حرف بزنم

یا 18 ساله شوم و در کانادا باشم و معماری بخونم یا جایی دور گم شوم و زندگی را دوباره مطابق میلم وبدون در نظر گرفتن دیگران شروع کنم

در شرکتمانProduct Manager  شوم

یک درس جامعه شناسی بصورت دانشجوی آزاد بگیرم

یک بچه به فرزندی قبول کنم

قرص رقیق کردن احساس به بازار بیاد و من از شر غلظت احساسی خلاص شم.

در زندگی بعدی ام در پاریس و یک پسر هنرمند  Don Juan به دنیا بیام...

ادامه دارد...


کلمات کلیدی: حکایات من ، از دیگران
 
به یاد نادر ابراهیمی که کتابهایش مرا جادو می کردند...
ساعت ۸:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٧ 

بر گرفته از کتاب آتش بدون دود - نادر ابراهیمی

از عشق سخن باید گفت. همیشه ازعشق سخن باید گفت.
عشق در لحظه پدید می آید ، دوست داشتن در امتداد زمان. این اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است.عشق ، معیارها را در هم می ریزد، دوست داشتن بر پایه معیارها بنا می شود. عشق ناگهان و نا خواسته شعله می کشد، دوست داشتن از شناختن و خواستن سرچشمه می گیرد. عشق قانون نمی شناسد، دوست داشتن اوج احترام به مجموعه ای از قوانین عاطفی است. عشق فوران می کند-چون آتشفشان ، و شره می کند- چون آبشاری عظیم .
دوست داشتن جاری می شود – چون رودخانه ای بر بستری با شیب نرم.
عشق ویران کردن خویشتن است، دوست داشتن ، ساختنی عظیم.
عشق دق الباب نمی کند، مودب نیست، حرف شنو نیست، درس خوانده نیست، درویش نیست،حسابگر نیست ،سر به زیر نیست، مطیع نیست......
عشق دیوار را باور نمی کند، کوه را باور نمی کند، گرداب را باور نمی کند، زخم دهان باز کرده را باور نمی کند، مرگ را باور نمی کند.....
عشق در وهله ی پیدایی دوست داشتنرا نفی می کند، نادیده می گیرد،پس میزند،له می کند و میگذرد.
دوست داشتن نیز ناگزیردر امتداد زمان عشق را دود می کند، به آسمان می فرستد، و چون خاطره یی حرام ، فرشته ی نگهبانی بر آن می گمارد. عشق ، سحر است، دوست داشتن ، باطل السحر.
عشق و دوست داشتن از پی هم می آیند. اما هرگز در یک خانه منزل نمی کنند.
عشق انقلاب است ، دوست داشتن، اصلاح.
میان عشق و دوست داشتن هیچ نقطه مشترکی نیست. از دوست داشتن به عشق می توان رسید واز عشق به دوست داشتن. اما به هر حال این حرکت از خود به خود نیست.از نوعی به نوعی است. از خمیره ای به خمیره ای.....و فاصله ایست ابدی میان عشق و دوست داشتن، که برای پیمودن این فاصله یا باید پرید یا باید فروچکید.....

Word of the day
smack–dab  exactly, squarely

کلمات کلیدی: از دیگران
 
در آستانه ی فصلی سرد
ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱٧ 

و این منم
زنی تنها
در آستانه ی فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین
و یأس ساده و غمناک آسمان
و ناتوانی این دستهای سیمانی.

فروغ فرخزاد

فروغ فرخزاد

http://forughfarrokhzad.org/


کلمات کلیدی: از دیگران
 
Steven Weinberg
ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢٤ 

 
Religion is an insult to human dignity. With or without it, you'd have good people doing goodthings and evil people doing bad things, but for good people to do bad things, it takes religion

 


کلمات کلیدی: از دیگران
 
بر چـهره گـل نـسیم نـوروز خـوش است
ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢۳ 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

در رزوهای آخر اسفند
کوچ بنفشه های مهاجر،زیباست
در نیم روز روشن اسفند
وقتی بنفشه ها را از سایه های سرد
در اطلس شمیم بهاران
با خاک و ریشه
-میهن سیارشان-
در جعبه های کوچک چوبی
در گوشهء خیابان، می آورند
جوی هزار زمزمه در من، می جوشد
ای کاش
ای کاش آدمی وطنش را
مثل بنفشه(در جعبه های خاک)یک روز می توانست
همراه خویشتن ببرد هر کجا خواست
در روشنای باران

در آفتاب پاک
شعر: کوچ بنفشه ها از: م. سرشک خواننده: فرهاد
Word of the day
Kinky
Enjoying nonstandard sexual or sensual stimulation. The opposite of vanilla

کلمات کلیدی: از دیگران
 
من کیستم
ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢۸ 
بلقیس سلیمانی
من «دوشیزه مکرمه» هستم، وقتی زن ها روی سرم قند می سابند و همزمان قند توی دلم آب می شود. من «مرحومه مغفوره» هستم، وقتی زیر یک سنگ سیاه گرانیت قشنگ خوابیده ام و احتمالاً هیچ خوابی نمی بینم. من «والده مکرمه» هستم، وقتی اعضای هیات مدیره شرکت پسرم برای خودشیرینی بیست آگهی تسلیت در بیست روزنامه معتبر چاپ می کنند. من «همسری مهربان و مادری فداکار» هستم، وقتی شوهرم برای اثبات وفاداری اش- البته تا چهلم- آگهی وفات مرا در صفحه اول پرتیراژترین روزنامه شهر به چاپ می رساند. من «زوجه» هستم، وقتی شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضی دادگاه خانواده قبول می کند به من و دختر شش ساله ام ماهیانه بیست و پنج هزار تومان فقط، بدهد. من «سرپرست خانوار» هستم، وقتی شوهرم چهار سال پیش با کامیون قراضه اش از گردنه حیران رد نشد و برای همیشه در ته دره خوابید. من «خوشگله» هستم، وقتی پسرهای جوان محله زیر تیر چراغ برق وقت شان را بیهوده می گذرانند.من «مجید» هستم، وقتی در ایستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد می ایستد و شوهرم مرا از پیاده رو مقابل صدا می زند.من «ضعیفه» هستم، وقتی ریش سفیدهای فامیل می خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگیرند. من «...» هستم، وقتی مادر، من و خواهرهایم را سرشماری می کند و به غریبه می گوید «هفت ...» دارد- خدا برکت بدهد. من «بی بی» هستم، وقتی تبدیل به یک شیء آرکائیک می شوم و نوه و نتیجه هایم تیک تیک از من عکس می گیرند.من «مامی» هستم، وقتی دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازی می کند. من «مادر» هستم، وقتی مورد شماتت همسرم قرار می گیرم.- آن روز به یک مهمانی زنانه رفته بودم و غذای بچه ها را درست نکرده بودم. من «زنیکه» هستم، وقتی مرد همسایه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشینش در پارکینگ می شنود.من «مامانی» هستم، وقتی بچه هایم خرم می کنند تا خلاف هایشان را به پدرشان نگویم.من «ننه» هستم، وقتی شلیته می پوشم و چارقدم را با سنجاق زیر گلویم محکم می کنم. نوه ام خجالت می کشد به دوستانش بگوید من مادربزرگش هستم... به آنها می گوید من خدمتکار پیر مادرش هستم. من «یک کدبانوی تمام عیار» هستم، وقتی شوهرم آروغ های بودار می زند و کمربندش را روی شکم برآمده اش جابه جا می کند. دوستانم وقتی می خواهند به من بگویند؛ «گه» محترمانه می گویند؛ «علیا مخدره». من «بانو» هستم، وقتی از مرز پنجاه سالگی گذشته ام و هیچ مردی دلش نمی خواهد وقتش را با من تلف بکند. من در ماه اول عروسی ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمی، عزیزم، عشق من، پیشی، قشنگم، عسلم، ویتامین و...» هستم. من در فریادهای شبانه شوهرم، وقتی دیر به خانه می آید، چند تار موی زنانه روی یقه کتش است و دهانش بوی سگ مرده می دهد، «سلیطه» هستم. من در ادبیات دیرپای این کهن بوم و بر؛ «دلیله محتاله، نفس محیله مکاره، مار، ابلیس، شجره مثمره، اثیری، لکاته و...» هستم. دامادم به من «وروره جادو» می گوید. حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفی صدا می زند. من «مادر فولادزره» هستم، وقتی بر سر حقوقم با این و آن می جنگم. مادرم مرا به خان روستا «کنیز» شما معرفی می کند. من کیستم؟

کلمات کلیدی: از دیگران
 
آن یار سفر کرده...
ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۸ 
دل می سپارد، پذیرا ست، شکوه نمی کند، فریاد نمی زند، لبخند بر چهره می کشد، روزی اما با سپیده پَرمی زند، می رود، باز نمی گردد
Word of the day
Saudade
a universal feeling when two people are in love, but apart from each other. Saudade occurs when
we think of a person who we love but he/she is out of reach, making us sad and crushing our hearts. The pain and these mixed feelings are named "saudade". It is also used to refer to the feeling of being far from people one does love, e.g., one's sister, father, grandparents, friends; it can be applied to places or pets one misses, things one used to do in childhood, or other
activities performed in the past

کلمات کلیدی: از دیگران