Me, myself & I

این گوشه کوچک از دنیا تنها مال من است

اگر...
ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٢ 

نمی نویسم چون در بندم، زندانی «اگر» های لعنتی. شکنجه ام می کنند، بی خوابی ام می دهند، انفرادی می کشم، از اگرها می ترسم. می خواهم از شرشان خلاص شوم، یک ریزسوال پیچم می کنند و من از سر ناچاری اعتراف می کنم و تئوریهایشان را قبول می کنم، به این هوا که شاید رهایم کنند.  اما زهی خیال باطل! اگر ها این بازی را دوست دارند ... دارم آب می شوم، خرد می شوم، محو می شوم، فراموش می شوم ...همانند موریانه در تمام مغزم لانه کرده اند، از زخمهای پوستم می زنند بیرون، چندش آورند. باید بجنبم کاری کنم تا تمام وجودم را نگرفته اند...


 
هوا هوای بهار است و ...
ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢۳ 

 من زنده ام، راستش شاید بیش از حد. از ایران برگشته‌ام و هوای بهاری جانور درونم را بیدار کرده است. بوی بهار مست و دیوانه اش کرده، خودش را به در و دیوار میزند می‌خواهد بزند بیرون. دلش عاشقی می‌خواهد، بیقراری و چشم انتظاری میطلبد، تماس پوست داغ و هزار کوفت دیگر …نمی گذارد تمرکز کنم،یک دنیا کار و ایمیل عقب افتاده دارم! در قفسش را باز می‌کنم با چشم اشاره می‌کنم که میتواند برود دنبال عشق و حال، فقط بگذارد من به این همه کار جمع شده روی میزم برسم که الان اصلا وقت خوبی برای اخراج شدن نیست! 

باورش نمی‌شود که آزادش گذشته ام، ذوق می کند می دود دم در، یک لحظه مکث می کند، تردید می‌کند، دم در میماند، لابد یادش می آید بهار که تمام شود هوای آشیان گرم و امن و راحتش را خواهد کرد، میان در ایستاده میان ماندن و رفتن. چند دور میزند دست آخر دمش را جمع می‌کند سرش را پایین میندازد میرود گوشه قفسش کز می‌کند. حالا که کمی آرام گرفته بروم برسم به یک میلیون کار عقب افتاده، زود برمیگردم.


 
منٍ حسود
ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢٢ 

حسادت می کنم به دختر و پسر 16 ساله ای که ده دقیقه است در هوای 15- به هم چسبیده اند و همدیگر را می بوسند. در 16 سالگی، من باید تمام نیازهای جنسی ام را از همه دنیا حتی از خودم پنهان می کردم.

حسادت میکنم به دخترهای دبیرستانی با دامنهای پلیسه کوتاه و موهای بلند. روزهای دبیرستان من به جنگ با ناظم برای پوشیدن  مانتو شلوار مشکی و جوراب و کفش سفید گذشت.

حسادت میکنم به دوست چشم آبیم که در 18 سالگی با یک کوله پشتی و 1000$، 6ماه به تنهایی سفر کرده، برای پول کار کرده و چندین کشور را گشته. در 18 سالگیِ من، گذشتن از ایست بازرسی لشگرک برای پیک نیکی در آهار دشوارتر مینمود.

حسادت میکنم به رئیسم که بیست سال است با «دوست دخترش» زندگی می کند، 2 بچه و تمام حقوق یک زوج را دارند و مجبور نیستند ازدواج کنند. در لغت نامه زندگی ما، مستقل شدن از خانواده، س.ک.س داشتن، بچه دار شدن، زندگی طبیعی و موفق داشتن، همگی مترادف «ازدواج» بود.

 حسادت می کنم به تجربیات عجیب و غریبِ دوستان کاناداییم. خودم را دلداری میدهم که میتوان پنجره های کودکی را با کیسه های شن مسدودکرد، رنگ سیاه به نوجوانی پاشید و عشق را از جوانی قیچی کرد ... اما رویاهای رنگی را نمیشود از آدمها گرفت.

 Words of the day:

Eavesdrop   : to listen secretly to what is said in private


 
Post-traumatic stress disorder
ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٦ 

http://www.anxietypanicattack.com/ptsd2.jpg

دوستی از تحقیقی در مورد Post-traumatic stress  disorder برایم تعریف می کنه و اینکه اگه کسی تو زندگیش شاهد انقلاب، جنگ یا بلایای طبیعی و یا حتی یک حادثه (مثل تجاوز یا قتل) باشه، احتمال زیادی هست که تا مدتها پس لرزه های روحی ناشی از اون واقعه آزارش بِدن و زندگیش رو برای همیشه تحت تاثیر قرار بدن. از مادرربزرگش میگه که سالهای دور، از ایتالیا به کانادا مهاجرت کرده، می گه که در دوران جنگ خیلی گرسنگی کشیده و هنوز که هنوزه انقدر از تکرار اون دوران سخت واهمه داره که زیرزمین و کابینتهای خونه اش پر از مواد غذایی و کنسرو و آذوقه است « برای روز مبادا»!! . می گه تو که حداقل سه تا از چهار مورد رو دیدی باید بری در این تحقیق شرکت کنی ...بعد هم هی سوال پیچم می کنه و خاطراتی رو از ته مه ذهنم بیرون می کشه که خیلی بدحالم می کنه. حالا درست مثل  اینکه گذشته ام رو استفراغ کرده باشم، خالی و تلخ و بد مزه ام. رفتم تو لک ازبه یاد اوردن این همه ناهنجاری و پارانویدهای خُرد و کلان خودم و مردم کشورم


 
رویاهایم را آسمان پرستاره نادیده می گیرد
ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٤ 

http://static.flickr.com/39/93948851_32e4b68e4a.jpg

خوب زندگی کردن را شاید بلد نباشم اما رویاپردازی را زیاد تمرین کرده ام.

رویای های من اما بی شباهت به رویاهای دیگرانند. در عالم خیال، در قصری سفید با پنجره های رو به دریا زندگی نمی کنم،  بچه هایِ شادم در باغ بزرگ خانه دنبال هم نمی دوند، آینده ای مطمئن و آسوده ندارم، زیبا و خوش لباس نیستم، مهم و مشهور هم نه...

در خیالاتم، زیاد سفر می کنم. تازگیها دایم می روم به جایی دور و گرم، در اتاقی کوچک و تمام روزم را زیر نگاه بیست جفت چشم مشتاق می گذرانم. زن رویاهایم وقت وبلاگ نوشتن ندارد، سهمش از نوشتن تخته ای سیاه و دست هایی گچی است. نوبت عشق ورزیدن به دوستان کوچکش که می شود از حساب و کتاب خبری نیست،  بی پروا  احساسش را خرج می کند. به او حسادت می کنم چرا که بی چشمداشت دوست داشتن را بلد نیستم. 

 کسی چه میداند،  زن رویاهایم شاید، شبها که تنها به رختخواب می رود، خیال پردازی میکند از آرامش و ثبات ، از زندگی در خانه ای بزرگ و سرزمینی پربرف، بالش به بغل و با خیالِ مرد رویایش،  خوابش می برد...

*دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند - رویاهایش را آسمان پرستاره نادیده می گیرد. مارگوت بیکل

 Word of the day:

Facetious    meant to be humorous or funny : not serious


 
دل خوش سیری چند...
ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۳ 

http://www.dam.brown.edu/people/glin/Trip_in_Canada/postcards/montreal/mont-royal.jpg

شهر غرق سایه روشنهای سبز، قرمز، زرد، نارنجی شده، رنگا انقدر زندن که گاهی دلم می‌خواد برم و درختها رو لیس بزنم. گمونم «مادر طبیعت» به فصل پائیز که رسید از کانادا شروع کرد، جعبه بهترین رنگاشو رو باز کرد و هرچی‌ ذوق و رنگ داشت رو خرج تابلوش کرد.

 دنیای درون من اما این روز‌ها بی‌ رنگه. از رنگای شاد و تند زرد و قرمز و نارنجی که خبری نیست هیچ، حتی سیاه هم نیست، هیچی‌ نیست. نه شاد و نه بدحال. حس یک حباب رو دارم که هر آن ممکن بترکه.  می گن این بیماری به شدت واگیر داره  پس وقتی خوب شدم برمیگردم.


 
If I could clone myself
ساعت ٧:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱۱ 

http://www.itsablackthang.com/images/AnthonyArmstrong/Me-Myself-and-Eye.jpg

اگر می توانستم یک اسکن با رزلوشن بالا از خودم می گرفتم. بعد یک نسخه پرینت رنگی برای هر کدام از دوروبریها میگذاشتم. آنوقت آزادانه و بدون نگرانی با نسخه خودم هر کاری می خواستم می کردم. وای اگر می توانستم... 

Word of the day:

sanguine: confident, optimistic


 
«با» شدن «بی» شدن*
ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٧ 

http://www.awakenbreath.com/images/self%20love.jpg

راست میگن که گاهی یه ضربه یا فقط یه تلنگر لازمه تا دوزاریت ( 25 تومنی؟10 تومنی ات؟) بیفته. دیروز عصر مامان و بابام رو رسوندم فرودگاه و بدوبدو برگشتم خونه که آماده شم که قرار بود 10-15 تا مهمون بیان خونمون. همونطور که نیمه برهنه جلوی آینه وایساده بودم و فکر می کردم چی بپوشم، دیدم یه غریبه زل زده بهم!  بی رنگ و رو و خسته با چشمای بی حال ِگود رفته، بی اعتنا منو نگاه می کرد. با خودم فکر می کنم دختر پر شورِ شادِ محکمِ پرانرژی ای که زیرِ پوستش خون گرم جریان داشت کجاست پس!! باز این کی گذاشت رفت! من اصلا نفهمیدم! باز دوباره فراموشش کرده بودم، باز کم هواش رو داشتم، ازم نا امید شده ولم کرده رفته! هی به مغزم فشار می آرم شاید چند هفته پیش که قرار بود آخر هفته را با هم باشیم ولی بعد پای تلفن تو رودربایستی دعوت به یه مهمونی رو قبول کردم ازم نا امید شد و گذاشت رفت یا نه شاید اون دفعه یا اون بار...آخ  که چیزی که اصلا بهش احتیاج نداشتم مهمونایی بودن که هر لحظه ممکن بود برسن. دلم می خواست می رفتم پیداش می کردم...یا می شِستَم فکر می کردم کِی گذاشته رفته یا لا اقل برای عزیز رفته ام عزاداری و گریه می کردم. اما نه وقتی بود و نه فایده ای داشت. یادم اومد که بهش قول داده بودم که در لیستم اولین و مهمترین باشه، تلاش هم کرده بودم اما بازم بارها نادیده گرفته بودمش. در اون لحظه جلوی آینه ضربه به کلم خورد! که قسمت بزرگی از زندگی تصادفی و شانسی است و ما هیچ قدرتی برای انتخاب اینکه کجا به دنیا بیایم یا در چه خانواده ای یا با چه ملغمه ای از ژنها رو نداریم...اما قسمت بزرگتری دست خودِ ماست که چطور زندگی کنیم! چه انتخابایی کنیم. آینده من پرورده انتخابایِ حال منه و هیچ کس جز من مسئول این انتخابها نیست!  تمام انتخابای کوچیک و بزرگم دستِ خودمه! اگر بذارم بقیه واسه روز به روزِ حال و آیندم تصمیم بگیرن و من از نتیجه راضی و خوشحال نباشم هیچکس رو نمی تونم سرزنش کنم جز خودم که وایسادم و نگاه کردم! یعنی تازه اینا رو فهمیدم! نه تازه شیر فهم شدم! پس به جای یه قول نصفه نیمۀ نا معلومِ غیر قابلِ اندازه گیری میون میزانِ منطقی Selfless یا selfish بودن یه هدف ملموسِ شدنی واسه خودم تعریف می کنم. تکلیف شب من: به ازای هر بار دیگرخواه بودن 3 بار خودخواه خواهم بود...

 مهمونی گذشت و امروز صبح با سردرد، سینه سنگین و عرق سرد بیدار شدم. انگار در طول شب یه عالم اضافه وزن پیدا کرده بودم اما به زور کتک دختره بی حالِ بی شوق و شور را فرستادم بیرون. 40 کیلومتر دوچرخه سواری، هوای خنک پاییزی کنار رود و مزارع و بیرون ریختن سم ها از بدنم، بهتریم مدیتیشن بود! چیزی بود که لازم داشتم تا به یاد بیارم اهداف کوچیک و بزرگم رو، آرزوی دیرینه دوچرخه سواری آزادانه رو، لذت تماس نسیم روی پوستم رو و آزاد زندگی کردن رو...زنده باد خودم و لحظه لحظه زندگی ...

*عنوان یه کتاب محبوب بچگی هام. نوشته و نقاشی از قدسی قاضی نور

Word of the day:

Antsy: Impatient, Eager, restless


 
تصمیم کبری!
ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢٤ 
 تبلیغ برای فرزند خواندگی در هند:
ساعت بیولوژیکی بدنم تیک تیک می کنه و غریزه هر از گاهی بهم چشمک می زنه که دلش بچه می خواد. وقتی هم اینا نیست یکی ازم می پرسه «از بچه خبری نیست؟» لابد در بحث های خاله زنکی هم، نتیجه می گیرن که « بیچاره ها حتما بچشون نمی شه، بعد 7 سال...» . مخصوصا که در فرهنگ کشور ما - جایی که مردم بیشتر برای دیگران زندگی می کنن و نه برای خواست ها یا آرزو های خودشون- مسیرت برای« خوشبختی » تعیین شده. پذیرش کنکور ، ازدواج ، سر کاررفتن ، بچه دارشدن ...اگر هر مرحله طوری که برات پیش بینی شده یا انتظارمی ره پیش نره، باید پاسخ گوی خانواده، فامیل ، دوستان، همسایه ها و همه آشناهاشون...باشی.  جدایِ اینکه دلیل وجودی ما برآورده کردن آرزوهای پدر و مادرا و اطرافیانمونه! و الان زمانیه که از دیدگاه همه « وقت بچه دار شدن » منه و « دیر می شه» ، برای این تصمیم بزرگ، دنبال دلیلِ بهتری می گردم. می گن: درآینده ممکنه پشیمان شی، زندگی ات پر میشه! بچه به زندگیت هدف و معنی می بخشه!!! سرگرم می شی، بچه راه چاره تمام درد های بی درمونه؟!یا نظرات صد تا یه قاضه دیگه ... جز خودخواهی، برای برطرف کردن عطش غریزه و آرزوهام برای تجربه حاملگی و به فرزندی قبول کردن بچه دوم، هیچ دلیلی پیدا نمی کنم. چند وقته گیر دادم به همه دوستای فرنگیِ بچه دار، که ببینم دلیل اونها برای بچه دار شدن چیه. نتیجه تحقیقاتم رو به زودی منتشر می کنم! از هر گونه نظر هم استقبال می شود!

Word of the day:

Eavesdrop  : to listen secretly to what is said in private

*Photo: Advertising Agency: Euro RSCG, Mumbai, India
Creative Directors: Nilesh Naik, Nilesh Vaidya
Copywriter: Nilesh Naik;Photographer: Avadhut Hembade


 
از تنهایی مگریز به تنهایی مگریز گهگاه آن را بجوی و تحمل کن...×
ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٧ 

تنهایی آدمیزاد را انتهایی نیست. در تمام زندگی به چیزی و کسی چنگ می زنیم تا تنهایی مان را در پناه آن کمرنگ یا فراموش کنیم، از خرسی پشمالوی بچگی تا دوستی هایمان، عشق ورزیدن مان، ازدواج و بچه دار شدن، کار وسرگرمی هامان...بر اساس مشاهدات و برداشت من، گاهی از ترس تنها ماندن، راهی را انتخاب می کنیم نه از آن روکه آن راه مطلوبمان است . هرجا و با هر کسی باشیم، همیشه شبهایی است که سر بر بالش که می گذاریم غول گنده تنهایی رویمان می افتد و گلویمان را فشار می دهد. دیشب هم آمده بود سراغ من و مدام تو مغزم ور می زد و کارهای دوستی که تازگی تنهایم گذاشته بود را جلوی چشمم نمایش می داد و نمیگذاشت بخوابم...امروز سر حالم و از غول تنهایی خبری نیست اما به شدت خواب آلودم...

* از تنهایی، مگریز به تنهایی مگریز، گهگاه آن را بجوی و تحمل کن. و به آرامش خاطر مجالی ده. مارگوت بیکل. ترجمه احمد شاملو ...

Word of the day:

Impeccable 1 : not capable of sinning or liable to sin 2 : free from fault or blame : flawless

 

[$586B99545DD0035D.jpg]