Me, myself & I

این گوشه کوچک از دنیا تنها مال من است

عصر جدید
ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٥ 

http://j96.sageoracle.com/socimp/Devolution.gif

ماشین رو برای سرویس برده ام نمایندگی. باید ۴۵ دقیقه منتظر بشم. از خودم لجم گرفته و بدو بیراه میگم که چرا یادم رفت ipod یا laptop ام رو بیارم که حوصلم سر نره بعد با خودم فکر می کنم که تا چندین سال پیش که اینترنت و موبایل و ipod و iphone و ... نبودند یه تفریحم رویا بافتن بود! یه هو دلم واسه قهرمان های رویاهام تنگ می شه، هوس قصه هام رو می کنم، چشمام رو میبندم که یه داستان بسازم اما همش فکرم این ور اون ور می ره، کارای شرکت، امتحانِ هفته بعد، لیستِ خرید خونه، عروسی خواهرم، برنامه آخر هفته، ...حواس رو هی جمع می کنم اما باز لیز می خوره. سعی می کنم تمرکز کنم، نمی شه. ایمان می آرم که بدون تکنولوژی نمی تونم یه ساعت هم بگذرونم چه برسه یک روز. یادم میآد تابستون که مامان وبابا اینجا بودن، چقدر من و هژیر مایه تعجب و خندشون بودیم، وقتی از سر کار بر می گشتیم و هر کدوم جلوی تلویزیون با laptop مون ایمیل و facebook , orkut چک میکردیم. بی خیال میشم و موبایلم رو در میارم به یکی زنگ بزنم حوصلم وا شه.

 Word of the day:

Think on one's feet
Think quickly as one speaks; react quickly


کلمات کلیدی: حکایات من
 
تا کی غم این خورم که دارم یا نه / وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه*
ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٢ 

http://i191.photobucket.com/albums/z132/fedesanca/joy.jpg

کریسمس پارتی شرکت است و به بعضی از همکاران اصلا خوش نمی گذرد، coordinator بخش مارکتینگ دلش نمی خواسته بیاید چون لباس «خوب» نداشته اما به زور رئیسش آمده، یکی از غذا خوشش نیامده، یکی دیگر هم DJ و آهنگها به نظرش مزخرفند، با لب و لوچه آویزان نشسته و بقیه را که بالا پایین می پرند با تحقیر نگاه می کند و  ...با دیدن این آدمها به خودم می گویم زندگی همانند یک مهمانی است. نه از آن نوع که چند وقت با هیجان انتظارش را می کشی، برایش آماده می شوی، فکر می کنی چه بپوشی یا بخاطرش خرید میکنی و ...نه!! زندگی از آن مهمانیها که اگر حق انتخاب داشته باشی شاید بهانه بیاوری و نروی! نمیدانی کی تمام میشود، اما خوب میدانی که پر از آدمهای جورواجور است و احتمال زیادی هست که در آن جمعیت، یکی از کسانی که بدمست کرده رویت بالا بیاورد. اما به اجبار و بخاطر خوشایند پدرومادرت، باید در آن شرکت کنی. نظرت را نمی پرسند، به زور می برندت.

 می توان بغ کرد، تلخ و اخمو گوشه ای نشست، این و آن را نگاه کرد و در موردشان قضاوت کرد، زیر لب غرغر کرد یا دایم خمیازه کشید، ساعت را چک کرد و انتظار آنچه بعد از این مهمانی است را کشید. و یا اینکه می توان گفت «جهنم! حالا که آمدم سعی می کنم تا میتوانم خوش بگذرانم!» میتوان این «مهمانی» را به صحبت و شناختن سایر مهمانها، مزه کردن چند غذا (یا نوشیدنی!)یِ جدید، رقصیدن  و قهقهه زدن بی توجه به آن تلخِ اخمویِ آن گوشه و شاید پاسخ دادن به اخمش با لبخندی مهربان و دعوت دیگران به رقص، نخ دادن ، به آغوش کشیدن ، بوسیدن... گذراند. می شود عکسهای لحظات خوش و آدمهای دوست داشتنی را نگه داشت و بقیه را پاک کرد. در سال 2009 سعی خواهم کرد عکسهای به یاد ماندنی بیشتر و پاک کردنی کمتری داشته باشم. سال نو میلادی برای همگی سالی خوش تر باد.   

Link of the day:

http://www.washingtonpost.com/wp-dyn/content/article/2007/04/04/AR2007040401721.html

* خیام


کلمات کلیدی: کانادا ، حکایات من
 
وطن یک فرمول است در ذهن آدم‌ها
ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢٥ 

 

 http://www.lrwdesigns.com/print%20details/Peace_on_Earth.jpg

 

برای اولین بر درخت کریسمس تزیین کرده ایم، همان حس شوق و ذوق دم عید را دارم. نه فرنگی‌ نشدم! من نوروز هفت سین پهن می‌کنم، کریسمس درخت تزیین می‌کنم و مهمانی یلدا/کریسمس میگیرم ، سال نو چینی‌  میروم chinatown و از هر مناسبتی‌ برای شادی استقبال می‌کنم… من می‌خواهم به پیش رو نگاه کنم نه به پشت سر . من قادرم تازه‌ها را همان قدر دوست بدارم که کهنه ها. مِنوی غذای‌ خانه ما دائم تغییر می‌کند ، من عاشق ادویه ها و مزه‌های جدیدم، من نمیدانم میان قرمه سبزی، سوشی ژاپنی ، « orange beef » تایلندی، « smoked meat » کبکی، « kavurma » ترکی، « ceviche » پرووی،  کدام  عنوانِ محبوب‌ترین غذای من را دارد.

من رود سن لوران را همانقدر دوست دارم که دماوند را، زبان فرانسه را همانقدر که شعر فارسی و هاکی روی یخ را صد مرتبه بیشتر از فوتبال! من سنتهای ایرانی‌ را که دوست ندارم با آنچه که از سایر فرهنگ‌ها دوست دارم طاق میزنم. بهترین دوستانم از ۴ گوشه دنیا آمده اند، من نژاد پرست نیستم، من ملی‌ گرا نیستم، من با افتخار به هیچ جا تعلق ندارم ، من اهل زمینم.

 عنوان: ابراهیم گلستان(؟)

Word of the day:

Factoid: an invented fact believed to be true because of its appearance in print,

something which becomes accepted as fact, although it may not be true


کلمات کلیدی: حکایات من
 
کاردهایمان را جز از برای قسمت کردن بیرون نیاوریم
ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱۱ 

http://membres.lycos.fr/neigesl/avril/benevolat1.gif

شنبه‌ها را دوست دارم، نه فقط برای تعطیلی‌ آخر هفته. شنبه‌ها من یک فرشته هستم، دوست داشتنیم، دست پختم تحسین برنگیز است، کار‌هایم قابل تقدیر، اعتماد به نفسم در اوج. شنبه‌ها اسم ندارم، صورت ندارم ، بدن ندارم، فقط یک قلب سرخ بزرگم که میتواند آزدانه بتپد.

شنبه‌ها احساساتم ته نشین نمی شوند، کسانی‌ مرا میخواهند، از دیدنم خوشحال میشوند و من از دیدن آنها به زندگی امیدوار…شنبه‌ها برای صاحبانِ نخستینِ این سرزمین رویایی در Native women shelter داوطلبانه کار می‌کنم.

 

 *ای کاش می توانستیم از آفتاب یاد بگیریم که بی دریغ باشیم در دردها و شادی هایمان حتی با نان خشکمان و کاردهایمان را جز برای قسمت کردن بیرون نیاوریم - احمد شاملو

Word of the day:

 Diss:  a shortened version of "disrespect" (e.g. Stop dissin' me or I'll kick your ass! )


کلمات کلیدی: کانادا ، حکایات من
 
تورادوست دارم چون نان و نمک*
ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢۳ 

http://www.blacksunjournal.com/wp-content/images/eternal_embrace_513x600.jpg

به عشق ایمان دارم به جاودانگی اش نه. آفتاب بی غروب عشق را باور ندارم اما بهارعشق را به یاد دارم و دلتنگش می شوم... دلتنگ اولین تماس، مستی اولین بوسه، تبها و بی تابیها، اشتیاقها، دلتنگیها و اشکها و خواستن ها ، همه و همه را که فروختم به آرامش بودن با تو...

خط شروعمان را دوست دارم، مسیر زیبای این ماراتن را بیشتر. هرگز اما نمی دانم تا کجای این مسیر با هم خواهیم بود، فاصله مان کِی و کجا چقدر خواهد شد. سرنوشتهایمان به هم گره کور نخورده است و از پایداری عشق هیچ نمی دانم،  تنها می دانم از آغاز راه  تا به اینجا لذت برده ام و هراسی از راه پیشِ رو ندارم. 

*تورادوست دارم چون نان و نمک عنوان شعری از ناظم حکمت

 


کلمات کلیدی: حکایات من
 
دشمن دانا که غم جان بود. بهتر از آن دوست که نادان بود
ساعت ۸:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢۸ 

http://i209.photobucket.com/albums/bb205/amonraeyes/elephant.jpg

دوست سابق پس از مدتها، یاد من کرده.  می خواهد مرا ببیند. لابد در ذهنش هنوز دختری بی قرارم که عاشقِ عاشق بودن و تشنه دوستی بود. نمی داند که دختر سر به نیست شد و زنی سخت و محکم جایش را گرفته که در دوستی بسیار گزینشی است و حتی پارتی بازی هم نمی شود کرد. گوشهایش هم دیگر سازمان خیریه نیست. جواب رد به دعوتش می دهم و می گویم غصه ها و تنهاییش را ببرد پیش همانها که در شادیهایش سهیم بودند. 

لعنتی حالا دختر بچه درونم را بیدار کرده، اینهم که همیشه دنبال یک دوست‌ «جون جونی» بوده، حالا از صبح بهانه می گیرد و پا می کوبد و نق می زند. 

 

* شعر از  نظامی گنجوی

Quote of the day:

Having dreams -- and holding on to them -- is very important; however, it's equally vital that you understand when to let one of them go. But deciding whether to let go of a dream should not be based on how long it has gone unfulfilled. Instead, the decision should be based on how realistic it is.


کلمات کلیدی: حکایات من
 
بربادرفته
ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٥ 

نشسته ام روی نیمکت پارک، چند تا بچه ٣-۴ ساله سر تا پا خاکی و گِلی، همراه مربی مهد کودک تو حوضچه پر از شن پارک مجسمه و قصر ماسه ای می سازند. کودک سرکوب شده درونم با حسرت نگاهشان می کند ، بغض می کند. صداهایی توی سرم می گویند «نکن، اَخِه، ایش کثیف شدی! خیس شدی! گِلی شدی، مریض می شی...» کودک مچاله درونم را می بوسم، اشکهای حسرتش را پاک می کنم، کفشهایش را در می آورم و با هم پابرهنه روی چمنهای پارک قدم می زنیم...  

Words of the day:

Piggyback ride  to ride on someone's back and/or shouldersقلم دوش


کلمات کلیدی: حکایات من
 
٨سال پیش در چنین روزی...
ساعت ٧:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٧ 

نه جواهرات، نه دسته گل ارکیده، نه حتی جشنی و لباس سفیدی، ...هیچکدام شرط بودن با تو نبود. امروز هم هدیه ای نمی خواهم، خرده توجه های هر روزه بیشتر شادم می کنند.

Hallmark: an official mark stamped on gold and silver articles in England to attest their purity b: a mark or device placed or stamped on an article of trade to indicate origin, purity, or genuineness  عیار

 

 Photo: Diamonds Are a Girl's Best Friend


کلمات کلیدی: حکایات من
 
Be deaf when people tell you that you can't fullfill your dreams
ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۸ 

http://www1.istockphoto.com/file_thumbview_approve/5077515/2/istockphoto_5077515-keep-out.jpg

شاید تمام راهنماییهای کلاسهای اطلاعات برای مهاجران به دردم نخورده باشد، اما صددرصد یکیش خیلی به کارم اومده. وقتی برامون از مراحل و سختیهای که مهاجران طی میکنن می گفتن، بهمون توصیه کردن که آدمهای منفی باف، ناامید و غرغرو رو در 6 ماه اول از زندگی حذف کنیم چرا که مهاجرا به اندازه کافی مستعد افسردگی هستند. منم هر کس و هر چیز که رنگ و بوی افسردگی می داد رو تَه مَهای انباری ذهنم، اونجا که زیاد دسترس نیست، غرنطینه کردم با قصد اینکه 6 ماه بعد سراغشون رو خواهم گرفت...الان 4 سال گذشته و من همچنان سیستم گزینشی ام رو ادامه دادم. آدمها، کتابها، وبلاگها و سایتها، ...منفی رو به محدوده ام راه نمی دم، نه تنها احساس کمبودشون رو نمی کنم بلکه بدون اینها خوشحال بودن خیلی آسون تره...شما هم امتحان کنید.

Word of the day

Draconian: describes a punitive measure/punishment that is overly harsh in relativity to the crime or transgression. Normally done for the purpose of making an example for others to deter them from doing the same. Also issued out of fear/anger by an authority


کلمات کلیدی: کانادا ، حکایات من
 
بر بال آرزوها
ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٤ 

Randy Pausch  امروز از دنیا رفت. ویدیوی سخنرانی سرشار از زندگی اش به نظرم یک Must see است.

 

بچه بزرگ بوده ام و زیادی مسئول بار اومدم. همیشه بزرگتر از سنم بودم. با تمام بچگی نگران بودم اگه چیزی بخوام ممکنه به پدر و مادرم فشار بیاد. شاید چون بچگی ما ها تو جنگ و کمبود گذشت. بنابراین هیچوقت جرات آرزوهای بزرگ کردن نداشتم...اما اینجا تو کانادا وقتی خودمو واسه مصاحبه های کاری آماده می کردم، مجبور شدم به یکی از سوالهای کلیشه ای مصاحبه ها فکر کنم که «اهداف کوتاه و بلند مدتم در زندگی چیه؟». مجبور شدم به این فکر کنم که الهام چی می خواد و نه بقیه. الان چند وقته دارم تمرین می کنم آرزو کنم. آرزو های ممکن یا ناممکن . بنابراین به خودم 10 دقیقه وقت دادم تا هرچی به فکرم می رسه به عنوان لیست خواسته هام بنویسم، چه بزرگ و چه کوچیک. بعد سعی کنم یکی یکی از آسون به سخت انجامشون بدم. صد در صد و از اونجا که من دایم عوض می شم این لیست هم به روز خواهد شد:

یک دوچرخه خوب بخرم و امسال تابستان حرفه ای تر دوچرخه سواری کنم
برای یک سازمان غیر دولتی (NGO) کار داوطلبانه کنم

گل و سبزی در باغچه ام پرورش دهم

چند روز تنها باشم

با بچه ها کار کنم

مرتب ورزش کنم

یک ظرف پر از بستنی شکلاتی بخورم بی دغدغه کالری شمردن

یک روز تابستانی بعد از پدال زدن با پا های بی حس کنار آب روی سبزه ها دراز بکشم و آسمان آبی را نگاه کنم بی هیچ نگرانی در دنیا به آهنگ های موردپسندم گوش کنم

یک کتابخانه و یک زمین بازی برای بچه های یک روستای دور بسازم
یک کتاب خیلی خوب بخوانم و روز ها در داستان گم شوم

بیشتر به خودم فکر کنم
 
مشکلم با مو هایم کمتر شود

 English, Français , Espa را مثل زبان مادری حرف بزنم
سفر کنم به: پرو – هند – مصر – یک کشور آسیای جنوب شرق – آفریقا
مینیاتور یاد بگیرم

بی ترس از سرما خوردن زیر باران بهاری قدم بزنم و شعر بخوانم

گیتار زدن بدانم
یک ماساژ خوب

ساعت های طولانی با کسی حرف بزنم

یا 18 ساله شوم و در کانادا باشم و معماری بخونم یا جایی دور گم شوم و زندگی را دوباره مطابق میلم وبدون در نظر گرفتن دیگران شروع کنم

در شرکتمانProduct Manager  شوم

یک درس جامعه شناسی بصورت دانشجوی آزاد بگیرم

یک بچه به فرزندی قبول کنم

قرص رقیق کردن احساس به بازار بیاد و من از شر غلظت احساسی خلاص شم.

در زندگی بعدی ام در پاریس و یک پسر هنرمند  Don Juan به دنیا بیام...

ادامه دارد...


کلمات کلیدی: حکایات من ، از دیگران
 
پشت هیچستان
ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢۳ 

نا خواسته بودم. نطفه ام در یک شب گرم خرداد ماه، در اثر یک اشتباه محاسباتی بسته شد.

پایانم هم نامعلوم ، شاید دور و شاید نزدیک، تصادفی یا طبیعی، بیمار و رنجور یا  لبخندزنان، ... هیچ نمی دانم. برای من آنسوی این پایان، شروعی دوباره نیست. در این قرعه، مادر طبیعت مرا انتخاب کرده است. میانِ بی ارادگی آغاز و تردید پایان، لحظه لحظه بودن را، همچون بهترین شراب، بو می کشم، در دهان می چرخانم، مزه مزه می کنم و با آن سرمست میشوم.به سلامتی !

 


کلمات کلیدی: حکایات من
 
جوی هزار زمزمه در من می جوشد
ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۳۱ 
http://ninaaa.persiangig.com/har.jpg
گوشه ای از من هنوز یکی دو ساله است شیفته آدم بزرگ ها که یک پارچه رمز و رازند، می خواهد با آنها دوست شود اما زبان آنها را خوب نمی فهمند. پاره ای از وجودم دخترشاد دبستانی است که در راه از مدرسه تا خانه در حال چرخاندن مقنعه اش در هوا ، می دود وشعر می خواند و به رویاهایش که داشتن یک دوست خوب و یک باربی است فکر می کند. گاه دخترساده دبیرستانی درونم روپوش و مقنعه اش را به گوشه ای پرتاب می کند، دامن کوتاه پلیسه و بلوزسفیدتنگ می پوشد وبی پروای مدرسه سخت گیر و کنکور و مامان بابا شب تا سپیده را با دوستان بیرون می گذراند. تکه ای ازقلبم هنوز تند می تپد. دختری در درونم هنوزبا شعرسرمست می شود، سرشار عشق و شور جوانی است، از دریچه احساس به بیرون نگاه می کند، رویاهای بزرگ دارد، چشمهایش زیاد تر می شوند و خنده هایش موجب چشم غره پیرزن ها... خیلی بازیگوش وخیالباف است باید و نباید حالیش نمی شود، سرکش و عصیان گراست، سر جایش بند نمی شود و دنبال چیز های جدید است ،گاهی لجم را در می آورد یا جلوی دیگران موجب خجالتم می شود. توی کمد زندانی اش می کنم و با خودم بعضی جا ها نمی برمش. می خواهم عذرش را بخواهم و ردش کنم برود پی کارش، چند وقت می رود تو لک وهمیشه قول می دهد خودش را عوض کند پس آشتی می کنیم. راستش ته دلم نمی خواهم عوض شود، اگر نباشد وقتی تنها و غمگینم چه کسی دلداریم دهد و توی آینه به چشمهای پراشکم شکلک در آورد و بخنداندم! می دانم بدون او زندگی خیلی کسالت بار و یکنواخت است.
  

Word of the day

Jinx

A superstitious term meaning to give something bad luck or misfourtune

 

 

 

 

 

 


کلمات کلیدی: حکایات من
 
روزهای صورتی، روزهای خاکستری
ساعت ٧:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢٦ 

http://www.amandadolan.com/Art/52.jpg

بعضی روزها چشام رو که باز می کنم، پر انرژیم، باتریم شارژه. مشتاق شروع یه روز جدیدم، قلبم تند تر از معمول می زنه، حس می کنم قراره یه اتفاق خوب بیفته. کارام رو که می کنم زیر لب آواز می خونم، تو آینه که نگاه می کنم چشام می خندن، مغزم می تونه چند تا فرمان همزمان بده، قهوه درست می کنم و صبحانه می خورم ، قبل از رفتن به سر کار به گُلهام آب میدم و با همسایه چاق سلامتی می کنم. تو ماشین به حرفای گوینده می خندم، به دیگران راه میدم، ترافیک زیاد نیست و راه تا شرکت کوتاهه. با همکارام بگو بخند می کنم، خوب کارمی کنم و روز تند می گذره. عصر آسمون آبی تر و شهر خیلی قشنگتر از همیشه به نظرم می آد. تا شب صدو بیست تا کار می کنم و با لبخند می خوابم.

 

بعضی روزها اما، آلارم موبایلم هی غر می زنه که پا شو! و دشک منو محکم بغل می کنه که چند دقیقه دیگه بمون. از اتاق تا دستشویی کورمال کورمال می رم و پام می خوره به پایه تخت، یا چار چوب در. کُندم و تو آشپزخونه خرابکاری می کنم. با عجله از خونه می زنم بیرون و تمام راه فکر می کنم که در رو قفل کردم یا نه! تو ترافیک حوصلم سر می ره و هی موج رادیو رو عوض می کنم تا برسم. اولین کاری که بعد از روشن کردن کامپیوتر می کنم اینه که یه سری چرند بالا بیارم تو وبلاگم و فقط پیشنویس کنم و هیچوقت نه دوباره بخونمشون نه پستشون کنم. تمام روز سر کار بی حالم و جواب آدما رو با یه لبخند کمرنگِ زورکی می دم که زود تر برن و به حال خودم بذارنم. ساعتها کش می آن. عصر رو رویِ کاناپه به دیدن FRIENDS می گذرونم. همونجا مسواک نزده خوابم می بره !

 

هر از گاهی، غم بهم تنه می زنه بعضی وقتا هم خیلی محکم، اما هیچ وقت از پا نمیندازتم. از عهدش بر می آم و زود ردش می کنم بره پی کارش.

Word of the Day:

Impromptu: on the spot  فی البداهه


کلمات کلیدی: حکایات من
 
از سلسه خوابهای ناموسی من
ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢۱ 

ساعت 12 شب و من با دوستی بیرونم. کسی بهم خبر می دهد خواهر کو چکم زاییده، من در حالی که از خوشحالی دارم بال در میارم، همش پیش خودم فکر می کنم که الان بیمارستان راهم می دهند؟ اگر ندهند تا صبح چی کار کنم... صبح بیدار که می شوم غصه می خورم که این فقط خواب بوده و به ناخودآگاهِ روشنفکرم افتخار می کنم که اصلا برایش مهم نبود خواهرم ازدواج نکرده یا پدر بچه کی بود!

در یک ساختمان نیمه کاره از پله ها دوان دوان بالا می روم و از دست مردی که دنبالم می کند فرار می کنم. مرد به من می رسد و به من تجاوز می کند. صدای پاهایی از بیرون ساختمان می آید اما هر کاری می کنم نمی توانم داد بزنم و کمک بخواهم. از طرفی می خواهم خودم را نجات بدهم از طرفی دارم لذت می برم! بیدار که می شوم از آن همه س.ک.س و دویدن خسته ام!

Words of the day:

 Snobby someone who looks down upon people that they see poorer or lower than them in class. usually new money with no class. usually wearing tacky abercrombie thinking that they are rich while actually they are not even close.

Jetset:  Lifestyle that involves freely travelling to major cities of the world and always going for the most expensive accomodation. Synonymous with Haute couture, aristocracy etc


کلمات کلیدی: +18 ، حکایات من
 
فردا از آن من است
ساعت ٧:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۸ 

بار آخر، در محضردیدمش، خواست قبل از امضا تنها با من حرف بزند. رفتیم در راهرو، کنار پنجره.

-مطمئنی؟ بعد از طلاق هیچ آینده ای نخواهی داشت!

شک نداشتم، روشن بودن آینده ام به او بند نبود، آینده ام در گرو ازدواج  و زاییدن پسر کاکل زری نبود. بر روی نقشه من، خوشبختی هزار مسیر داشت. نمی خواستم به به و چهچه دیگران مسیرم را تعیین کند. روز به روز ساختم آینده را. اراده کردم که محکم باشم ، قوی باشم، برابر باشم. خوب می دانستم که ضعیف بودن و تکیه کردن و «جنس دوم » بودن بسیار آسان تر است، اما ساده ترین راه بهترین راه نیست... قوی و مستقل بودن ،مهندس شدن، در سایت پروژه وسط بیابان های ساوه نظارت کردن، رانندگی در جاده ها را از کارخانه ای به دیگری، روی ترش مردانِ زن ستیز که از تمام زنان قوی و موفق بیزارند، زیبایی، زنانگی و دلدادگی را از من نگرفت. مسیرم پر پیچ و خم و پر فراز و نشیب بوده و هست، راهم را گاهی سینه خیز رفته ام، گاهی دوان دوان. دورانی با همدمی و دورانی به تنهایی. بارها ایمان به درستی راه را از دست داده ام؛ زمین خورده ام، گمشده ام، خراب کرده ام و دوباره ساخته ام. هرگز اما وا ندادم، چرا که «Failure is Not an Option»... مسیرم سرشار از تازه ها و  نادیده ها و نادانسته ها بوده و هنوز تا انتهای مسیر سالها باقی است. دیگران، قصه من را جور دیگر می نوشتند، کسل کننده و تکراری... نیمه کاره رها کردم داستانشان را به اشتیاقِ  پایانی نامعلوم .

Word of the day:

kudos 1 : fame and renown resulting from an act or achievement : prestige 2 : praise given for achievement

 


کلمات کلیدی: حکایات من
 
بودن یا نبودن
ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۳٠ 

کلید را گذاشتم روی OFF. مامان از بس گریه کرده بی حال سرش را روی شانه خاله تکیه داده ، بابا هیچ حرف نمی زند و فقط خیره شده به ...هیچ جا... خواهرم منگ است باید خوشحال می بود که از شر کنکور خلاص شده و آزاد است اما فکر این را نکرده بود...موسیقی غمگینی گذاشته اند، یادآور خاطرات گنگی است، حس روزهای دور. من اما گریه نمی کنم، حتی غمگین هم نیستم. خیلی انتظار این روز را کشیده بودم، دقیقا 74 روزِ پیش، شروع کردم به علامت زدن در تقویمم و شمارش معکوس تا نسیم کنکورش را بدهد و من نقشه ام را اجرا کنم، باز معرفتم را، که این همه صبر کردم. نشستم و همه را زیر نظر دارم و به حرف هایشان گوش می کنم، باورم نمی شود آنچه را که می شنوم و می بینم، انگار همه عوض شده اند. مهربان تر، دوست تر، نزدیک تر... نمی دانستم اینچنین دوستم داشته اند. چه پشتیبانی ای! چرا نگفته بودند این نا گفته ها را... بوی حلوا می آید، خاله شهین پخته و آردش را مثل همیشه مهدی هم زده . اما این بار غر نمی زند که « همه زحمت حلوا رو من می کشم و به اسم مامان تموم می شه!». دلم حلوا می خواهد...دلم تنگ شده، نمی خواهم عکس توی قاب با نوار سیاه باشم، کار سختی نیست کلید را دوباره روی ON می گذارم.

Word of the day:

Scrappy: A person who is little but can really kick some ass, Feisty


کلمات کلیدی: حکایات من
 
بهار
ساعت ٧:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱٠ 

بهار است و دختر عاشق درونم از خواب بیدار شده، نا آرام است، دایم وول می خورد، هُری می افتد، سر جایش بند نیست، بی خود هیجان زده و پر شور است. می خواهد همه غریبه ها را در خیابان بغل کند، نمی گذارم پس به لبخندی کفایت می کند...

Word of the day

Iconoclast  a person who destroys religious images or opposes their veneration

 a person who attacks settled beliefs or institutions


کلمات کلیدی: حکایات من
 
نیکولای غریبه
ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱ 
اگر به خاطر ریش طلایی چند روزه اَش نبود فکر می کردم یک پسر بچه است که آرام روی صندلی عقب خوابیده است. از رانندگی در چنین جاده زیبایی لذت می برم، بی نیاز ازتوقف می توانم ساعت ها رانندگی کنم . چند متر برف چند وقتِ پیش جایش را به مخمل سبز گلداری داده، غرق موسیقی هستم که می بینمش. کنار جاده ایستاده و روی یک تکه کارتن نوشته « تورنتو»، در خط میانی جاده و با سرعت 110 رانندگی میکنم، در کمتر از چند ثانیه هزاران سیناپس در مغزم می گذرددخترِبی پروایِ دیوانهُ درونم میگوید بایست! می گویم اگر آدم خوبی نباشد!؟ می گوید گفتم سرعتت را کم کن! می گویم نه خطرناک است! - زود باش خطت را عوض کن! نه به من چه که سوارش کنم؟ سمت راست مغزم تصمیم می گیرد که حق را به او بدهد و از او فرمان ببرد! از قرار معلوم سمت چپ مغزم از قبل شروع به بررسی موقعیت کرده بوده و من بی آنکه بفهمم چگونه، خطم را تغییر می دهم و می ایستم و سوارش می کنم.
از سفر 3 ماه اروپا برگشته، ازهر دری صحبت می کنیم و بعد ازچندی خوابش می برد. در آینه نگاه می کنم ، گمان کنم که خواب می بیند حتماً خواب خانه را که پس از مدت ها دلتنگش است. -دیدی؟ چه خطری داشت؟ازهم سفری با این چهره دوست داشتنی چه لطمه ای جز یاد گرفتن چیزهای جدید به تو رسید؟ می گویم ریسک داشت. می خندد و اَدایم را در می آورد -ریسک می کنی اگراز خودت بودن دست برداری، قلبت به آرامی خواهد ایستاد اگر شیفته نباشی، نفَسَت خواهد گرفت اگر درها را به روی نشناخته ها ببندی. مرگت حتمیست آنگاه که از نو نیاموزی. قلبت از تپیدن می ایستد اگرپاسخ لبخند رهگذر را ندهی...گوش می کنم ، مرا از خودم بهتر می شناسد ومثل همیشه حق با اوست.

Words of the day

Flimsy

a: lacking in physical strength or substance; having little worth or plausibility "a flimsy excuse"

Fishy odd or very suspicious, questionable

Phony  not genuine or real: as a (1): intended to deceive or mislead (2) intended to defraud :  b: arousing suspicion probably dishonest


کلمات کلیدی: حکایات من
 
یارب این نو گل خندان که سپردی به منش / می سپارم به تو از چشم حسود چمنش
ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٦ 

عید امسال 7 سالش تمام می شد. آرزو های بزرگ برایش می داشتم، باهوش و پرانرژی وعاشق بازی بود. فرانسه و انگلیسی را بهتر از ما حرف می زد. کلاس « هاکی روی یخ» اش تمام شده و از این هفته باید تمرین فوتبال را شروع می کرد. آرزویش رفتن به « دیزنی لند» نبود. آرزویش سفر به استرالیا و دیدن حیوانات خاص آنجا بود و دلش یک برادرکوچولو هم می خواست. ساعت ها با هم بازی می کردیم، فکر کنم من از بازی با باربی هایش بیشتر لذت می بردم، آخرهمیشه آرزوی داشتن باربی داشتم. عکس ها و نقاشی هایش اتاق کارو آشپزخانه و نشیمن را تزیین کرده بودند...غم و خستگی ام، با خنده هایش پرمی کشیدند.می خواست یا دام پزشک شود یا معلم موسیقی! آمیخته ای از من و پدرش و خواهرم بود. بهترین ژن ها را گرفته بود... ولی نخواسته بودمش، هرگز خنده هایش در گوشم نپیچید، شاید برای همین همیشه خسته ام! ولی پشیمان نیستم.

 

Word of the day
Uncanny
being beyond what is normal or expected: suggesting
superhuman or supernatural powers

کلمات کلیدی: حکایات من
 
طرف ما شب نیست
ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٩ 
بخش مارکتینگ در شرکت ما شامل یک سالن بزرگ است که با دیواری از وسط نصف میشود. این ور دیوار من می نشینم و سه تا خانم دیگر. خانم م. شاد خانم م. باهوش و خانم م. پر صدا. خانم م. شاد کلی عکس از دخترش و مادرش به دیوار زده ،عکس از خودش و خط پایان ماراتن، نقاشی های دخترش ودر کمدش کلی خوراکی های کم کالری دارد، دو سه جفت کفش و صندل زیر میزش. خانم م. باهوش، عاشق زلم زیمبو های طلاییست کلی تزئینات ازدرو دیوار بالای میزش آویزان است به اضافه عکسی ازآپارتمانی که می خواهد بخرد، آینه ای که از ایران برایش آوردم و کلی لوازم آرایش. خانم م پر صدا هم کاردستی های بچه هاش و یک دنیاعکس از سفرهای خودش و دو سه تا کاریکاتور خنده داربالای میزش زده . طرف من هم که پر ازعکس کسانی است که دوستشان دارم، مامان بابا و نسیم، پرهام و شقایق، بهار و فریبرز،لاله کیان تولیپ بیژن سحر پونه حسام، دست خط بهار روی یک تکه کاغذ، کارتی از شقایق و یکی از سدریک.عروسکی از هژیر و یکی دیگراز ماریو، یک گلدون کوچک. داخل یک کشو آینه و اسپری و کرم، کشودیگر شکلات و چای و خرما و صد البته نوار بهداشتی. طرف دیگر دیوار چهار تا پسر کار میکنند روی میز هاشان جز کاتالوگ و کتاب و شاید به زور یکی دو تا عکس، چیز دیگری نیست .خیلی ساده مثل خودشان. همیشه از اینکه کلی از وقتم صرف کارهایی میشود که مردها مجبور نیستند انجام بدهند، لجم میگیرد و با خودم فکر می کنم چقدر بی انصافیست که من باید کلی وقت بگذارم موی این ور را بکَنَم یا به موی آن ورنرم کننده بزنم، اینجا را فلان کرم بزنم، آنجا را بهمان ویتامینه. اما امروز وقتی بچه ها داشتند در مورد زلزله در چین حرف می زدند، یکی سر به سرمان گذاشت که طرف دخترها مثل بازار شام است و اگر یک وقت به دلیلی اینجا زندانی شویم این دخترها همه چیز دارند از لوازم تحریر و لوازم بهداشتی و خوراکی و لباس اضافی. ما پسر ها در نهایت یک پیچ گوشتی یا دو تا آدمس تو کشویمان پیدا میشود. یک آن پیش خودم فکر کردم که چه خوب که توانایی اش را داریم که درکنارِ100 تا کاتالوگ و کتاب فنی و هندبوک، یک دنیا رنگ و شورِزندگی در اتاقمان داشته باشیم. زندگیمان ساده نیست، خودمان هم نه! پیچیده ایم ودرکِمان آسان نیست. شاید چون توان آن را داریم که در آنِ واحد به چند چیز برسیم... امروز خوشحالم که زنَم واین سوی دیوار.
Word of the day
la-la land
A state of mind characterized by unrealistic expectations or a lack of seriousness - عالم هپروت

کلمات کلیدی: حکایات من ، کانادا
 
پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی است
ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۳۱ 
تازگی کسی مرا در«Orkut» به دوستانش اضافه کرده بود اسمش خیلی آشنا بود ولی هر چه فکر کردم او را به خاطر نیاوردم. پیش خودم فکر کردم آدم ها به زندگیم وارد می شوند و می روند و گاهی رفتنشان به گونه ایست که انگار هرگز نبوده اند. گذر زمان وآدم ها مرا شکل داده اند. ازمادرم عاشق پیشه بودن را آموختم، تلاش برای بهترین بودن را ازپدر. از نسیم قدرت آرزو داشتن و پافشاری بر آرزو ها راآموختم. دوست هم زیاد داشته ام. عطش شعر و کتاب و سینما را با بهار تجربه کردم. داشتن بهار در زندگی به من اثبات کرد خواهر و برادرانتخابی را می توان به اندازه خواهر برادرخونی دوست داشت. بانخستین تجربه جدی عشقیَم با رضا، دنیای مردانه را کشف کردم، دلم را ریستم و رویا بافتم، از خود رها شدم و به زنجیر کشیده شدم ، از حرارت عشق ذوب شدم، تاب نیاوردم و گریختم. بزرگ شدم ولی نه به اندازه کافی... مردان دیگری آمدند و رفتند، یکی می خواست آنچه باشم که خود می خواست، دیگری تلاش کرد مرا در قالب های خانواده اش بچپاند، دورم را زرورق بگیرد و به خودش و آنها بقبولاند که من همانم که آنها سفارش داده اند. یکی به این معادله موفقیت من * موفقیت او= مقدار ثابت ایمان راسخ داشت . یکی آتشین آمد و یخ زد، یکی خشک آمد و گل داد. گاهی از نگاه اول می دانستم که هرگز میانمان جرقه ای نخواهد زد، گاهی چندی نشستم کنارو به جدال عقل وقلبم چشم دوختم به این خیال واهی که شاید عقل، قلب را با خود همراه کند که نشد. یکی روزی «میخ» ای در قلبم کوبید، نه از نوع ِعشق زودگذر، بلکه آمد که درقلب من جا خوش کند. پرهام بهترین برادری است که می توانستم آرزو کنم، دوستی که تورا برای آنکه هستی دوست بدارد نه برای آنکه نیستی ملامت کند. پرهام نوعی دیگر نگریستن را به من یاد داد. «چشمهایم راشست» تا آدم ها را «جور دیگر» ببینم، درگلگشت ها و سفر های بی شمارمان طبیعت را متفاوت نگاه کنم
چند سالی هم هست که همراهی دارم . با او درک کردم تفاوت «سندروم سیندرلا» و زندگی واقعی را. در زندگی مشترک واقعی شاهزاده خوشرویِ بی عیبی که تنها دلیلِ وجودیش خوشبخت کردنِ همسرش است وجود ندارد! هر دو ایمان داریم که ازدواج به معنای مالک جسم یا روح هم بودن نیست، تقدس ندارد، اسیر کردن دیگری و ترس از دست دادن به هم نزدیکتان نمی کند. هر روزباید گوش کنی، پذیرا باشی، سازنده باشی، قوی باشی،بال پروازِ هم باشی و یک دنیا تلاش کنی...زیاد با هم یاد گرفته ایم و تجربه کرده ایم.
قدرهمه را -چه رهگذر و چه ماندنی-می دانم، چرا که به خاطر آنهاست که در این زمان و در این مکان ، این «الهام» هستم. کوچه های زندگیم را پرتب و تاب، پر پیچ و خم ، پرشور و التهاب کرده اند، گاهی هیاهوهای نا خوشایند بوده و گاهی مزاحمین در کوچه هایم ول گشته اند. اما کوچه ام زنده و پر ازعطر گلهای پیچ امین الدوله و صد مرتبه بهتر اززندگی در بن بست مرداب است.

Word of the day

Babble
1 a: to talk enthusiastically or excessively b : to utter meaningless or unintelligible sounds :tomake sounds as though babbling

کلمات کلیدی: حکایات من ، دوروبری های من
 
بهار روی هر شاخه کنار هر برگ شمع روشن کرده است
ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٩ 

امسال زمستان خیلی طولانی و پر برف بود و حوصله همه از آن همه برف سر رفته بود. برای همین حالا که همه جا سبز و پر از گل است همه هیجان زده و خوشحال هستند و از هوای خوب، نهایت استفاده رامی کنند شاید هم کمی زیاده روی! دوشنبه است و همه همکاران از بدن درد ناشی از ورزش یا خانه تکانی آخر هفته نالان ! من هم این آخر هفته کلی باغبانی کردم، یک یاس زرد کاشتم، چند ردیف بنفشه و چند تا لیلیوم ،کاهو ، گوجه فرنگی ، از قبل هم نخود فرنگی، پیاز، سیرو هویج...وقتی هر کدام جوانه میزنند مثل یک بچه ذوق می کنم...تجربه جالبی است...هژیرهم شنبه یک ماهی هیولا گرفت وکباب کردیم و خیلی چپسبید ، جای همه کسانی که دوست داریم خالی...

Word of the day
Mondazed: Burnt out after a long weekend of partying, drinking, drugging, whoring- basically ust enjoying life past extremes
   

[$B454DBEAB88A3E8.jpg]


کلمات کلیدی: کانادا ، حکایات من
 
My New Year's Resolutions
ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٤ 




پیمان های من با خودم در سال نو
بیشتر یاد بگیرم
کمتر گلایه کنم
بیشتر آرزو کنم
کمتر پیش داوری کنم
-------------------------------------
 
 
 
 
 
Word of the day
Cartwheel (gymnastics): a cartwheel is the movement where one moves sideways (in the motion the wheel of a cart would follow) in a straight line

کلمات کلیدی: حکایات من