Me, myself & I

این گوشه کوچک از دنیا تنها مال من است

روز وصل دوستداران یاد باد
ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢٩ 

http://www.livenews.com.au/static/articles/58898/F_58898_girls-hands_g_320.jpg

باورم نمی شود و هی حساب می کنم. بیست سال!! بعد از بیست سال باید خوب بشناسمت. چشمهایم را می بندم و چهره ات را می کشم، خط به خط، مو به مو...می توانم از اینجا بغلت کنم حتی بویت را هم در ذهنم بازسازی میکنم، نگاهت را، لبخندت را... مجسمه ساخته ذهنم کامل است. اما هر چه سعی می کنم فکرت، حست، غمهایت، دغدغه هایت، دلخوشیهایت، آرزوهایت را داخل این مجسمه بچپانم چیز زیادی به فکرم نمی رسد! دلم می ریزد، تمرکزم را از دست میدهم و تصویرت بخار میشود.

اعتراف می کنم... خوب نمی شناسمت. چرا که در تمام این سالها دوستت داشته ام به خاطر خودم، به خاطر برآورده شدن یک  آرزوی کودکی، به خاطر یک راز مشترک. به خاطر عشق به کتاب، شعر ، آهنگها و حرفهای بی پایانمان. به خاطر داشتن یک همراه و هم پرواز و هزار تجربه ناب. به خاطر تصویر بی نقصِ «من و تو» که در ذهنم ساخته بودم و سماجتم برای تحقق آن ...  اعتراف میکنم خودخواهانه دوستت داشتم، مالکانه دوستی کردم، میخواستم همان باشی که آرزو داشتم، نمی خواستم با کسی شریک شوم، به قسمتی از تو راضی نبودم. اعتراف میکنم دلهره داشته ام، تمام هوش و حواسم به دوستان جدیدت بوده، برای من مثل آژیر خطر استرس آور بوده اند بی اعتنا به اینکه دوستان خوبی برایت بوده اند یا نه. اعتراف میکنم بیمار گونه دوستت داشته ام، کابوس از دست دادنت را داشته ام، عکسهای قابت را با وسواس چک کرده ام، حسادت کرده ام، امتحانت کرده ام، گاهی حتی رنگ سیاه پاشیده ام بر آن تصویرِ کاملِ بی نقصِ پسِ ذهنم. قسم خورده ام کمتر دوستت بدارم، رانده امت، تلخ بوده ام، اشک ریخته ام، درددل کرده ام، احساسم را با بغض غل و زنجیر کرده ام، قلبم را شکنجه داده ام ...نه اینکه خواسته باشم هم قفسم باشی، نه! می خواستم هم پروازم باشی ولی ته دلم انگار وظیفه تعیین جهت، سرعت و ارتفاع با «من»  بوده. تقصیری نداشتم معنی دوستی را نمی دانستم، معنی پرواز را هم نه.

اعتراف میکنم و دلم می خواهد بدانی که امروز دوستت دارم برای آنکه هستی، برای خودت ، هر طور که باشی.

برای بهار  

Quote of the day:

I know a way to stay friends forever, There's really nothing to it, I tell you what to do, And you do it- Shel Silverstein 


کلمات کلیدی: دوروبری های من
 
چنان بی تابم ،که دلم می خواهد,بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه,دورها آوایی است
ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۸ 

بعضی از اطرافیانم جامدند، تمام ابعاد ذهنشان مشخص و قابل حدس است. آنچه که در مغزشان به عنوان «خوب و بد»، «باید و نباید» حک شده، درگذر زمان تغییر چندانی نمی کند. بعد از چند سال هم که می بینیشان عیناً همانند که بودند، حتی لباس پوشیدن یا مدل مویشان. با این آدمها می توانم گپ بزنم، به حرفهایشان گوش کنم و فکر کنم و شاید چیزی یاد بگیرم. اما باید همیشه حواسم به تیزی لبه هایشان باشد، بعد از مدتی هم حرفهایمان ته می کشد.

بعضیها مایعند. تحت هر شرایطی تغییر شکل می دهند. بسته به این که کجا هستند یا با چه کسی حرف می زنند یا باد از چه جهت می آید، تغییر می کنند. عقایدشان، حرفهایشان، رفتارشان حتی ظاهرشان در محل کار، پیش پدر و مادر و فامیل، کنار دوستان، در تنهاییشان...یا در نقشهای مختلفشان، خیلی متفاوت است. رابطه با این آدمها برایم آسان نیست، سردرگم می شوم. جذر و مدشان خیسم می کند، حتی گاهی می ترسم خودم را وسط امواجشان گم کنم و خفه شوم. 

گروهی دیگر، گازند. هیچ مرز خاصی ندارند. رها از هر چارچوب. بی مسیر یا شکلی مشخص... با اینها می توانم خوش بگذرانم. مست کنم، برقصم، قهقهه بزنم، وقت بگذرانم. اما وقتی دور می شوند، بودن و نبودنشان را خیلی حس نمی کنم. جایشان را زود کس دیگری می گیرد و خاطره شان زود محو می شود.

آنها که خمیری هستند را خیلی دوست دارم. انعطاف پذیر و ملموسند، هر ضربه، تغییر  و تجربه شکل جدیدی بهشان می دهد. کسالت بار و تکراری نیستند. با آنها می توانم بلند بلند فکر کنم و اگر نظر متفاوت داشته باشم، نگران نیستم قضاوتم کنند یا تنهایم بگذارند.با اینها می توان اولینها را تجربه کرد، بی برنامه ریزی سفر رفت، غذاهای جدید خورد، از غریبه ها نترسید، جاده ناشناخته ای را اشتباهی را رفت، خندید و یاد گرفت یا رسید به demo ای از بهشت! باور نمی کنید عکسهای سفر هفته پیش ما را به شرق کانادا ببینید... جای دوستانِ پای سفر و تنبلهایِ دوستدار سفر خالی. یاد تک تک کردیم... 

Word of the day:

Pull a prank            A mean spirited or malicious practical joke

*چنان بی تابم ،که دلم می خواهد,بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه,دورها آوایی است که مرا می خواند

سهراب سپهری


کلمات کلیدی: دوروبری های من
 
پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی است
ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۳۱ 
تازگی کسی مرا در«Orkut» به دوستانش اضافه کرده بود اسمش خیلی آشنا بود ولی هر چه فکر کردم او را به خاطر نیاوردم. پیش خودم فکر کردم آدم ها به زندگیم وارد می شوند و می روند و گاهی رفتنشان به گونه ایست که انگار هرگز نبوده اند. گذر زمان وآدم ها مرا شکل داده اند. ازمادرم عاشق پیشه بودن را آموختم، تلاش برای بهترین بودن را ازپدر. از نسیم قدرت آرزو داشتن و پافشاری بر آرزو ها راآموختم. دوست هم زیاد داشته ام. عطش شعر و کتاب و سینما را با بهار تجربه کردم. داشتن بهار در زندگی به من اثبات کرد خواهر و برادرانتخابی را می توان به اندازه خواهر برادرخونی دوست داشت. بانخستین تجربه جدی عشقیَم با رضا، دنیای مردانه را کشف کردم، دلم را ریستم و رویا بافتم، از خود رها شدم و به زنجیر کشیده شدم ، از حرارت عشق ذوب شدم، تاب نیاوردم و گریختم. بزرگ شدم ولی نه به اندازه کافی... مردان دیگری آمدند و رفتند، یکی می خواست آنچه باشم که خود می خواست، دیگری تلاش کرد مرا در قالب های خانواده اش بچپاند، دورم را زرورق بگیرد و به خودش و آنها بقبولاند که من همانم که آنها سفارش داده اند. یکی به این معادله موفقیت من * موفقیت او= مقدار ثابت ایمان راسخ داشت . یکی آتشین آمد و یخ زد، یکی خشک آمد و گل داد. گاهی از نگاه اول می دانستم که هرگز میانمان جرقه ای نخواهد زد، گاهی چندی نشستم کنارو به جدال عقل وقلبم چشم دوختم به این خیال واهی که شاید عقل، قلب را با خود همراه کند که نشد. یکی روزی «میخ» ای در قلبم کوبید، نه از نوع ِعشق زودگذر، بلکه آمد که درقلب من جا خوش کند. پرهام بهترین برادری است که می توانستم آرزو کنم، دوستی که تورا برای آنکه هستی دوست بدارد نه برای آنکه نیستی ملامت کند. پرهام نوعی دیگر نگریستن را به من یاد داد. «چشمهایم راشست» تا آدم ها را «جور دیگر» ببینم، درگلگشت ها و سفر های بی شمارمان طبیعت را متفاوت نگاه کنم
چند سالی هم هست که همراهی دارم . با او درک کردم تفاوت «سندروم سیندرلا» و زندگی واقعی را. در زندگی مشترک واقعی شاهزاده خوشرویِ بی عیبی که تنها دلیلِ وجودیش خوشبخت کردنِ همسرش است وجود ندارد! هر دو ایمان داریم که ازدواج به معنای مالک جسم یا روح هم بودن نیست، تقدس ندارد، اسیر کردن دیگری و ترس از دست دادن به هم نزدیکتان نمی کند. هر روزباید گوش کنی، پذیرا باشی، سازنده باشی، قوی باشی،بال پروازِ هم باشی و یک دنیا تلاش کنی...زیاد با هم یاد گرفته ایم و تجربه کرده ایم.
قدرهمه را -چه رهگذر و چه ماندنی-می دانم، چرا که به خاطر آنهاست که در این زمان و در این مکان ، این «الهام» هستم. کوچه های زندگیم را پرتب و تاب، پر پیچ و خم ، پرشور و التهاب کرده اند، گاهی هیاهوهای نا خوشایند بوده و گاهی مزاحمین در کوچه هایم ول گشته اند. اما کوچه ام زنده و پر ازعطر گلهای پیچ امین الدوله و صد مرتبه بهتر اززندگی در بن بست مرداب است.

Word of the day

Babble
1 a: to talk enthusiastically or excessively b : to utter meaningless or unintelligible sounds :tomake sounds as though babbling

کلمات کلیدی: حکایات من ، دوروبری های من
 
دوست خیالی
ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٤ 

امسال عید ، اولین عید در کانادا بود که چند روز تعطیل بودیم و با دوستان دور هم.خیلی خوش گذشت. لاله دوست خوبم یک ماهی مهمان ما بود... مدت ها بود فرصتی دست نداده بود تا با یک دوست نزدیک ساعت ها بنشینیم و گپ بزنیم و ازباورها، دلتنگی ها،دلنگرانی ها، دل خوشی ها یمان بگوییم و از زاویه دیگر داستان مشابهی را ببینیم .بودن لاله یادآوری روزهایی بود که حرف ها پایان ناپذیربودند و راه مدرسه کوتاه برای یک دنیا حرف نزده. دلم تنگ شده برای روز هایی که دوستی بیش از برنامه های شاد دست جمعی و دور هم جمع شدن برو بچ بود...نوع دوستی بچگی ها و نو جوانی را بیشتر دوست دارم... لا اقل میشد مثل الفی دوست خیالی داشت.

Quote of the day:
A friend is one before whom I may think aloud.
Ralph Waldo Emerson

 


کلمات کلیدی: دوروبری های من
 
خودآموزی
ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۱۳ 
باید «نه گفتن» را بیشتر تمرین کنم. باید یاد بگیرم که آدم شماره یک زندگی خودم هستم ، بقیه پس از من در لیست می آیند. اگریاد بگیرم «نه» بگویم بار دیگروقتی دوستی که چند هفته همدیگررا ندیده ایم (چون یک هفته درگیر امتحانات بوده ،سپس سفر بوده هفته بعدش خسته بوده واین آخرهفته هم می خواسته به کار های خانه اش برسد) پیشنهاد می دهد پنج شنبه عصر همدیگر را ببینیم چون تنها زمانی است که وقت دارد و من آن هفته هر شب نه و ده شب رسیده ام خانه و رو به مرگ هستم، با خستگی جسدم را کشان کشان سر قرار نبرم واز اوهم لجم نمی گیرد. تمرین می کنم که به یاد بسپارم که دوستی رابطه دوطرفه است . تمرین می کنم گه «نه» بگویم به آنچه مورد پسندم نیست و برای طرفم این حق را قایل باشم که «نه» بگوید. بی پروا دوست بدارم، بی چشمداشت دوستی کنم ولی خودم و خواست خودم رانادیده نگیرم.
Word of the day
Shituation
1.a bad situation, 2. a dramatic, usually negative happening resulting in utter shit in one's life.

کلمات کلیدی: دوروبری های من